mercredi 25 novembre 2009

سربازی کارت جریمه دادن که فرشادو ببوسم. می بوسیدم اما لباش بین لبام ذوب می شد می ریخت.
***
رفته بودیم پیاده روی ثمر رو دیدم چاق شده بود جوش زده بود و کلی کرم پودر مالیه بود روی پوستش. می گفت رفته امریکا و با تموچ دعواش شده و برگشته ایران ازدواج کرده. با عاطفه بود. عصبانی و ناراحت
***
یه عینک دودی زده بودم که نمی شد از چشمم برش دارم

mardi 10 novembre 2009

نامجو یه تریپِ عرفان طوری زده بود ملت دسته دسته می رفتن پیش اونم می مالوندشون که شفا بگیرن. رفتم پیشش حرف زدیم راجع به اینکه چطور مردم باور می کنن که اون واقعا شفاشون میده. یه سری تئوریا گفت و من در عجب موندم اونم به مالوندن مردم ادامه داد.

mercredi 4 novembre 2009

یه کتاب فروشی بزرگ افتتاح شده بود. یه چیزی تو مایه های چپترز. از اینا که دیدن قفسه هاشون ساعت ها وقت می بره. با سکوهای سفید که ادما می شستن روی اونا کتابا رو ورق می زدن و با هم معاشرت می کردن. کتاب قروشیه همه جور کتابی داشت کتابهای چاپ قدیمی تا کتابهای خارجی و هنری. آقای کتاب فرششم از آقاهای خیلی دوست داشتنی بود که انگار صدساله باهاشو دوستی. می ذاشت متابی رو که اون همه دوست داری ببری و بعدن پولشو بیاری.
رویا بود آقا رویااا

jeudi 29 octobre 2009

سیزده آبان بود. ما توی یه ایستگاه اتوبوسه ایستاده بودیم. یکی از هنیت کت شلواریا که کلت دارن اویزون به کمربندشون یه زن رو که روی ویلچر بود کشون کشون اورده بود از ما فندک می خواست که موهاشو آنیش بزنه

mardi 27 octobre 2009

هوا جور عجیبی بود. زنگ زده بودم به نصفه نیمه که شنبه شب اومده بود . همینطور حرف می زدیم راجع به امیر گفت و سارا و اون عکسا که خونه ی امیر اینا بوده.
آسمون هنوز جور عجیبی بود. سیاه بود با ستاره های قرمز

dimanche 25 octobre 2009

وارد خانه جدیدمان که می شوم پارکینگ شلوق است. صدای موسیقی می آید. فرشاد پیدایش می شود که برقصیم. می رقصیم. ارزو می گوید فرشاد مسته.
**
می فهمم که زن همسایه کناری تمام مدت پشت در گوش وای میستاده. با لبخند میگوید بهتره شرت اضافه داشته باشم. سرِ تعمیرکار آسانسو داد می زنم و فحش می دهم. توی راهرو فریاد می کشم ان و در را می بندم.
توی ماشین بابک با سارا ص نشسته بودیم. هر دو صندلی عقب. هی بابک حرف می زد. منم گاهی. سارا هیچی نمی گفت. گاهی چیزی به بابک می گفت. اصلا انگار من وجود نداشتم. مثل واقعیت داشتم فکر می کردم که انگار من وجود ندارم.
گه

mardi 20 octobre 2009

تهران و تورنتو قاطی شده بود. با پویا و بابک بودیم. بابک یه دانشگاه دیگه هم قبول شده بود. خیلی شلوغ پلوغ بود. یه کاری م یخواستیم کنیم که جلسه گذاشته بودیم. سارا ص هم بود توی جلسه . بعدش امیر هم اومد. پویا ریس جلسه بود. فضای عجیبی بود. برج تورنتو تا نصفه توی ابر بود. بعد پویا همش عکاسی می کرد. بعد هر بار که می رفتم پیشش یه دختری هم باهاش بود. حسودی می کردم که بیشتر از من دوستن باهاش.

mardi 13 octobre 2009

یه مهمونی بود ا.ن هم توش بود بعد من یه جا گیرش انداخته بودم می خواستم باش حرف بزنم بعد هی همون مزخرفات رو می گفت که همیشه می گه. هی م یخواست پاشه بره ههی می زدم تخت سینه اش دوباره می افتاد روی مبل.اشاره زد به محافظش که بیا اینو جمش گن. طرفم گفت خیلی شلوغه نمی شه.
داشتم با علی رضا توی کچه پس کوچه های خونه ی عمه دخی راه می رفتم. محله مثل قدیما بود. همونقدر در به داغون. بعد یهو دیدم تشیع جنازه است. رفتم جبو دیدم تشیع جنازه رضا هزاره است. خیلی عجیب بود . هیچ نفهمیدم چرا رضا هزاره آخه.

vendredi 2 octobre 2009

اتفاقی از دم خونه مامانبزرگ رد می شدم دیدم علیرضا اینا دارن یه اسکرین خیلی بزرگ می زارن توی خیابون که همه سبزا بیان باه مسابقه استقلال پرسپولیس تماشا کنن. حالا گیریم شعارم بدن.
از اون طرف اون یکیا از دوطرف عَلَم گذاشته بودن انداخته بودنمون وسط که نتونیم خیلی اغتشاش کنیم
شب توی دریای تاریک سبز شنا کرده بودم. مسواک که خواسته بودم بزنم پلاک هامو دراوردم یک عالمه نوزاد غورباقه با آبی که تف کردم تو دستشویی از دهنم ریخت بیرون.
زبر بودن.

mardi 8 septembre 2009

رفته بودیم روز قدس. مثل نماز جمعه بود. سروش رو با خودم برده بودم. بابک و سارا هم بودن. برگشتنی ها نزدیک پارک لاله درگیریها شروع شد. اما دیگه فقط تیراندازی می کردن. بدون هیچ ملاحظه ای. همه فرار کردیم دست سروش رو گرفتم و دویدم. بچه ها رو گم کردم. می دیدم که توی پارک تیربار کذاشتن و مردم رو می کشن و جتنازه های رو روی هم گوشه ی پارک تلنبار می کردن. رسیدیم به خیابون. دیدم سروش عرق کرده و سنگین شده. تیر خورده بود. سعی کردم از کوچه های فرعی ببرمش توی یکی از کوچه ها یه چسر دیگه هم تیر خورد و افتاده بود اونم بلند کردم سروش یه طرف و اون طرف دیگه. همه جا خونی شده بود. با گریه جلوی یه ماشین رو گرفتم. پرویز پرستویی راننده اش بود . گریه می کرد. بچه ها رو خوابوندم توی ماشین و راه افتادیم سمت خونه. دیگه خونریزیشون بند اومده بود.
رفته بودیم روبروی زندان اوین.بهمون حمله کردن و ریختنمون توی چند تا ون. ریسی که توی ون ما بود با یه دستش بیسیم می زند با دست دیگه اش کون ِ منو می مالید. داد کشیدم و اعتراض کردم. گفت همه ی این ون های دیگه یه چهارراه بالاتر آزاد می شن. این ون باید بره کهریزک.
بابک کچل شده بود. از عقب موهاشو شونه کرده بود جلو بعد که داد عقب طاس طاس بود.
***
نسا جای همیشگی من توی تراس داشت سیگار می کشید

samedi 22 août 2009

بعد از قطع تلفن پای کامپیوتر بودم که هی از باباک میل می یومد. هنوز این یکی رو نخونده یکی دیگه

jeudi 20 août 2009

بابک اومده بود اما سرو کلش باند پیچی و بخیه شده بود. بعد تو این مدت هیچی به من نگفته بودحسابی از دستش ناراحت شده بودم و پیش
خودم می گفتم این که همیشه همینطوره هرچی که خودش صلاح بدونه رو نمی گه.
***
دهه شصت بود. توی یه قطار با کلی مسافرای عجیب غریب داشتم می رفتم جنوب. خیلی شلوغ پلوغ بود.جزنی پهلوی من نشسته بود با یه پسر بچه. توی تمام ایستگاها پیاده می شد یک عالمه نون لواش می خرید. یه دختر چریک هم بود که مامئرای بازرسی قطار که اومدن پیاده شد در رفت. وسایلشم نبرد.

mercredi 12 août 2009

قرار شد بزارم برم از خونه. سروشم باهام میومد. کسی هم مخالفتی نداشت. چمدو نامونو بستیم. رفتیم پی کارمون. شب بود که راه افتادیم.
بالای پشت بوم یه ساختمون توی میدون آزادی یه بسیجی رو گروگان گرفته بودن و همینجور ازش اسلحه می کشیدن بیرون. بعد پایین ولی خون راه افتاده بود. بدون وقفه به مردم تیراندازی می کردن. ما پریدیم بالای یه جیپ که فرار کنیم اما یکی از همینایی که خالکوبی دارن دنبالمون کرد با یه چیزی مثل چنگک فروش کرد توی ساعد دستم. سوراخ شد.
نمی ترسیدم اما. از بالای پل هلش دادم پایین

lundi 10 août 2009

بابک که اومده بود تهران از ونکوور بی خبر رفته بودم تورنتو خونه ی پویا منتظرش نشسته بودم. خونه نبود. بعدش که اومد شد کلی خوشحال شد از دیدنم بغل کردیم همدیگه رو. بعد اون حالش بد شد. یعنی حضور من کلافه اش می کرد. بعد من هی بهش می گفتم اگه بودن من اینجا تو رو اذیت می کنه خب برمی گردم ونکوور می گفت نه. هی آب می زد به سر و صورتش و الکی می خندید.
با بنفشه همخونه بود.
***
کمیته حقیقت یاب اومده بود دانشگاه ما که مل محسن رضاییه. با لاریجانی و اینا جلسه خیلی مهم داشتن. بعد حراست دانشگا شده بود رسما یه پا بسیج میلیشیا. بچه ها رو باز زور می فرستادن سر کلاسا. دیگه به لاک و مانتوی کوتاه اینا کار ی نداشتن

vendredi 31 juillet 2009

می خواستم از اینور مترو بپرم اونور نشد افتادم رروی ربلای قطار. قطار داشت نزدیک می شد اما هرچی می پریدم قدم نمی رسید که بیام بیرون. نور چراغای قطار چشمامو زد.
رفته بودیم خونه بابک اینا بعد زنگ زدن دیدم محمد دایی و شایان اومدن. سروش بهشون گفته بود بیان. بعد من با سروش دعوا می کردم که چرا جایی که خودش اولین باره می ره آدمای دیگه رو دعوت کرده.

lundi 13 juillet 2009

توی میدون همه جمع شده بودن. خوشحال بودن. تلویزیون نگاه می کردن با هم. یهو صدای تیر اومد. یه سرباز ایستاده بود و به طرف مردم تیراندازی می کرد. بعد هی دونه دونه سرباز ها بلند شدن ایستادن و ادامه دادن به تیراندازی و مردم هم هی افتادن و ادامه دادن به مردن. همه ی ان چیزا رو توی تلویزیونم داشت نشون می داد. مستقیم. وقتی تمو شد سرباز ها و یه مرد که مجری برنامه قران ایناس توی تلویزیون تفنگ بدست همه صحنه رو پر کردن.
تاریک شده بود.

lundi 6 juillet 2009

عمه خانوم اینا اومده بودن خونمون. من می خواستم شلوارمو عوض کنم اما نمی دونم چی شد که از قهوه خونه سردراوردم. با چند تا لات داشتیم کباب می خوردیم بعشم می خواستیم بریم ختم مادر یکی از لاتا.

با بابک ک.له پشتی های پونزده کیلویی مونو برداشته بودیم تو خیابونا می چرخیدیم که آماده شیم واسه سفر واقعی. اولش سخت بود بعد کم کم وزن کوله رو احساس نمی کردی. مامان بزرگ زنده بود از توی خونش رد شدیم. انگار کلنی برگشته بودیم عقب تو گذشته آدما بود که راه می رفتیم. خوشحال بودیم. پر از رنگ بود.

قرار راهپیمایی بود. هوا تاریک. بازم تیم حریف اومده بودن بساطشونو پهن کرده بودن جای قرار ما. همه جور پلیسی اومده بود. مثل همیشه. همه ی همه اومده بودن.هنرمندا خواننده ها همه همه

vendredi 26 juin 2009

توی حیاط خونه ی عمه دخی یه استخر چند طبقه بود. همه بودن حتا علی علوی و فرشاد رستمی. انگار اصلن یه دنیای دیگه بود. اما زا در که اومدم بیرون همون محله کپک زده با همون کوچه پس کوچه ها. سرم رو که برگردوندم دو تا سیاهپوش روی موتور جلوم بودن و لوله ی تفنگ رو گرفته بود توی صورتم. زل زده بودم توی سوراخ لوله هه.

بعدش یادم نیماد چی شد فقط یادمه کهداشتم توی کوچخه های خاکی می دوییدم


dimanche 14 juin 2009

تظاهرات بود توی میدون ونک. شب بود. همه جمع شده بودیم. لباس شخصی ها همه جا رو گرفته بودن. یهو دیدم که هجوم آوردن طرف ما. فرار کردم و اصلا منتظر بچه ها نشدم. گریه ام گرفته بود. ترسیده بودم. عذاب وجدان داشتم. ترسو بودم.
توی خونه ی ندا بودیم همهی بچه ها بودن حتا بیتا و امید. راجع به امتخابات حرف می زدیم. زنگ زدن. لباس شخصی ها بودن. امومدن بالا پسرا از تراس دررفتن. به ما گفتن حاضر شیم که بریم پاسگاه بعد که داشتم حاضر می شدم فهمیدم که این جزو یه نمایشنامه است که عکس العمل تماشاچی رو بررسی می کنن.

vendredi 12 juin 2009

یک.
توی میدون ونک دفتر امیر اینا بود. در زدم. نون سنگک می پختن اما. دوتا خریدم.رفتم. در رو بست.

دو.
توی پارکینگ شرکت روزبه مستز خالقی رو دیدم. ریش پرفسوری گذاشته بود. بابا شده بود. با تلفن با پسرش حرف می زد. می گفت حامد جان. منو نشناخت!

سه.
یادمش رفته

آهان! سینا فرحزادیو توی حموم خونمون قایم کرده بودم. اما همه دیدنش! باید خیلی دوست می بوده باشیم با هم.

samedi 6 juin 2009

به میثم زنگ زده بود که از دلش دربیارم نرفتم خونشون. حالش خیلی بد بود. گریه می کرد و می گفت که هر روز میره بهشت زهرا. داره پولاشو جمع م یکنه که لاقل بتونه یه قبر بخره.
هدا هم از این ور زنگ زده بود ماجراها رو تعریف م یکرد.
داشتیم می رفتیم دشت هویج توی مینی بوس بهار پهلوی من نشسته بود. اخماش تو هم بود و منم از اون روزای خوشحالیم بود اما هرچی حرف می زدم به تحویلم نمی گرفت.
چه حس بدی بود یکی از موضع بالا نگات کنه !

jeudi 4 juin 2009

همه منتظر بودیم عروس بیاد. از روی تراس تا کمر دولا شده بودیم. اومد. روی سرش تاج خار گذاشته بود و خون می چکید ازش. هنوز وسط سالن نرسیده افتاد روی زمین. مرده بود.

dimanche 31 mai 2009

1. سر کلاس فرانسه یهو شروع شد از یه سوراخی توی سقف خاک ریختن توی. مثل ساعت شنی. هیچ خیال بند اومدن نداشت.

2. توی خونه ی ادریسیها زنده گی می کردیم. همه بودن. کوپا حتا که داشت گریه می کرد. خر تو خری بود واسه خودش

3. داشتم میومدم خونه که دیدم کوچه رو داربست زدن و چراغونی کردن و رو داربست عکس این پسر همسایمونه. مرده بود

mardi 19 mai 2009

کفتره خورد تو شیشه.
از جا پریدم.

lundi 18 mai 2009

گوشواره ایه اومده بود دنبالم. رفتیم خونشون. یه جایی شبیه لواسون. با مامان و خاهر کوچیکه و مامانبزرگش زنده گی می کرد. یه جور جالبی بودن. مامانش شبیه مریل استریپ توی ماروینز رووم بود اما موهاش زرد فسفری بود! مادربزرگه هم همش داش یه چیزی می بافت که اصن بافته نمی شد. مامانه کلی شاکی بود از ریخت و قیافه ی پسرش.

dimanche 17 mai 2009

عروسی سارا بود. خونشون تو ککوچه ی پریسا اینا بود.
بعدناش امیرم بود. کت و شلوار پوشیده بود اما نفهمیدم عروسی اونم بود یانه. یه کم موهاش ریخته بود.


!دلم تنگ شد

samedi 16 mai 2009

بابک مِل زده بود که قراره بهارم بیاد. یه هفته دیگه ام می مونن.

lundi 11 mai 2009

می خواستند هتل را خراب کنند. تخلیه اش کردیم. توی جریان تخلیه کلی از وسایلام گم شد.
از حمام خونه ی عمه ایران اومدم بیرون. توی اتاق کلاس فرانسه برپا بود. توی آینه نگاه کردم. یه کس دیگه توی آینه بود. موهام صاف بود و کوتاه کوتاه وبورشون کرده بودم. هی با خودم می گفتم چقدر عوض شدم. اما اون ادم توی اینه هیچ شباهتی به من نداشت. چشماش سبز بود. مثل نیکی!

vendredi 8 mai 2009

با بابک توی کوچه پس کوچه های امامزاده قاسم راه می رفتیم. بهش گفتم بیا آخر هفته ها رو بریم شهرهای نزدیک تهران و ببینیم.
گفت: نه دیگه من حال سفرای اینجوری رو ندارم! نهار چی بخوریم؟
گفتم ممم بذا یه جای خوشمزه یادم بیاد.
گفت بریم خونه ما مامانم کوفته سبزی درست کرده.

jeudi 7 mai 2009

من و پیمانه رو رسوند تا دم خونه ی ما. بعد خداحافظی کردیم و گفتیم که خبر داشته باشیم از هم و میل بزنیم و خبر داشته باشیم از هم. دست دادیم. موسیو گریه می کرد. گاز داد و رفت. پیمانه ام نمی دونم از کجا دیگه گم و گور شد!

lundi 4 mai 2009

کاکتوسم شکسته بود. برداشتمش و داشتم سعی می کردم توی یه گلدون جدید بکارمش. اما گلدونه هی کوچیک می شد. کاکتوسم نسبتا بزرگ بود اما گلدونه هی کوچیکتر می شد. آخرش اندازه ی در نوشابه شد و دیگه به هیچ دردم نخورد.

جلسه ی آخر کلاس تولدم بود. بچه ها اومدم باهام خونه. توی پارکینگ خونه ی مامانبزرگ تولد گرفته بودن برتم. موسیو هم اومد. باهامون. کت و شلوار پوشیده بود و کراواتش شل شده بود.
هر کسی .برای خودش یه جوری سرگرم بود. موسیو یه کم مست بود. نشسته بودیم کنار حوض. سرشو گذاشته بود روی پای من و حرف می زد. از خودش می گفت بعد از اینکه منو دوست نداره! از اون باری حرف زد که سر کلاس باهام دست داده بود. غمگین بود.
اما نمی دونم چرا همیشه انقدر اصرار داره که دوسم نداره!

mardi 28 avril 2009

آخر ژوئن شده بود. به میربها زنگ زدم گفت متاسفه. هر سه دانشگاه ریجکتم کرده ان.
ناراحت شدم.

mardi 21 avril 2009

جلسه ی امتحان بود. من هیچی درس نخونده بودم اما همه ی جوابا روی کاغذ داشتم. ولی هر چی می گشتم نمی تونستم پیداشون کنم. همه چی همونجا جلوی چشمم بود اما پیداشون نمی کردم.
وقت داشت تموم می شد. صدای سیلی اومد! آقای فلوتیست نیویورک ستوریز مراقب ما بود و زده بود تو گوش یه دختره.
هنوز نمی تونستم جوابا رو پیدا کنم.

mercredi 15 avril 2009

چارسو بوذم. وورکشاپ بود. .آقا سعید سه تا سکه بهم داد. دادمش.ن دست بابک. نیما و بهار هم بودن.
نیما و بهار اومدن خونه ی ما. بعدش من خونه اونا بودم. فیلم بود؟!
عروسی فاطمه دختر عمه ام بود. اما همه چیز مثل مراسم ختم بود. مثل همیشه دیر رسیدم و مثل همیشه برعکس همه لباس پوشیده بودم و برعکس همه رفتار می کردم.

lundi 13 avril 2009

یادم رفته بود کیسه ی داروها رو از روی تخت بردارم قبل از خواب.
آمپول ها توی تخت شکسته بودن.

dimanche 12 avril 2009

با آقای مجری توی رنوی سفیدش تمام تهران ور چرخ زدیم و من دیوونه ی مهربونیش شدم. بهش گفتم شما ازدواج کردین؟
گفت نه و من بهش گفتم که عاشقشم.
یه دونه از اون لبخند ای مهربونش زد و به راننده گیش ادامه داد.

mardi 7 avril 2009

درمیان نقاشی ها می چرخیدیم و آدم های توی تابلوها می رقصیدند، حرف می زدند، زنده گی می کردند.
گفتند اگر دندانهایم اینهمه پشت لبهایم مخفی نبود جان می دادم برای زندگی توی دنیای نقاشی آنها.
حیف...

samedi 4 avril 2009

توی یه جنگل خیلی تاریک و خیلی خیس با درختهای خیلی بلند داشتیم می رفتیم. تا چشم کار می کرد درخت بود و ما خسته بودیم خیلی خسته و به هیچ جا هم نمی رسیدیم. یه برادر دو سه ساله با یه خواهر ده دوازده ساله ی دیگه ام داشتم. دیگه کار به اونجا رسید که ما ، من و مامان بابا و سروش اوون دو تا رو گذاشتیم و تو جنگل تا بعد که راه رو پیدا کردیم برگردیم و اونا رو ببریم.
راه رو پیدا کردیم. رسیدیم خونه. گرم شدیم. اما بابا دیگه حاضر نبود برگرد بریم دنبال اونا. مامان آهسته گریه می کرد. من جیفغ می زدم و بلند بلند گریه می کردم. گفتم شما نیاین اما من می رم. راه افتادم توق جنگل.
دوباره توی اون جنگل خیلی تاریک و خیلی خیس با درختهای خیلی بلند بودم.



mardi 31 mars 2009

یه خونه ای بود خونه ی حامد اما نه خونه ی الانش. گیر داده بود به من هی خودشو به م تحمیل می کرد من پا شدبرم اما باز دست بردار تبود. بعد دیدم که عضله های نصف چهره اش تکون می خورد بعد تبدیل می شد به یه چهره ی دیگه نصف حامد نصف یه کس دیگه است یه کس دیگه یه کس دیگه. با عجله خواستم که پوتینیامو بپوشم اما یه موش گنده ی سیاه از چاه پرید بیرون چسبید به پاچم. هر چی تکونش می دادم نمی افتاد. هی می پرید برخورد تن گرم کثافتش رو گاملا حس م یکردم.
ضربه های تن گرم کثافتشو به لای پاهام

samedi 28 mars 2009

کتابهامو برداشته بودم و با یه رولور دونه دونه بهشون شلیک می کردم. دونه دونه!
یه پسره توی مدرسه مون می خواست با یه اسلحه معلم و همه رو بکشه. من رفتم به دکتر بهشتی که مدیر مدرسه بود و رضا کیانیان که معاونش بود گفتم و اونا پسره رو گرفتن و اسلحه رو دادن به من!
پسره هم خمن چشماشو گرفت و گفت اگه یه روزم از عمرش مونده باشه میاد حسابمو می رسه.


dimanche 15 mars 2009

داشتم تلفنی با الهام حرف می زدم که قرار بذاریم ببینیم همو. کنار جوب خیابون ولیعصر ایستاده بودم. یهو یکی اومد روی خط و یه آهنگ آشنایی رو خوند. گقت بهم که برم توی پارک. بالای پارک. رفتم و توی راه شستم خبردار شد. بالای پارک بابک و مامان باباش و اناهیتا وایستاده بودن. پیرهن سفید پوشیده بود و شلوار کرم. شمکش گنده شده بود. بائرم نمی شد که واقعا اومده. هاج و واج هی می گفتم: اخه دیشب ما داشتیم چت می کردیم. چطوری تو اومدی. جوابمو نداد. بغلم کرد. محکم.رفتیم نشستیم روی یکی از نیمکتا. همینجوری که داشتم نگاش م یکردم یهو یادم افتاد. زدم زیر گریه. موهامو نوازش کرد. می گفت: اشکال نداره . فکر کرده بودم توی خوابت اگخ بیام خوشحال می شی. حالا خودمم میام.
من اما این حرفا حالیم نبود. به این فکر می کردم که باز الان باید من از تویی خواب بیام بیرون و بیدار شم، اونم باز بره پی کارش. بروکن هارت بودن رو کاملا احساس کردم.
عجیب بود.
عجیب و گه!
توی خونه ی ندا که حالا کمی بزرگتر شده بود داشتیم تمرین یه تئاترو می کردیم. من روی زمین یه چیزی نوشتم و بعد خطش زدم. بهمن بهم گفت می دونم! خودمو زدم به اون راه. گفت: می دونم! رفتم یه گوشه. در رفتم از نگاهش درواقع. اومد جلوم ایستاد. سنگینی سایه اش رو روم حس می کردم. خیس عرق بودم. حتا حس می کردم که دونه های عرق از روی پیشونیم سر می خورد. مثل فیلمها. یهو در باز شد و صد نفر مهمون اومدن توو.از زیر سایه ی بهمن فرار کردم. درست مثل فیلمها. دور یه سفره ی خیلی بزرگ نشسته بودیم برای نهار. بهمن کنار من نشسته بود. دستاش مثل همیشه تمیز بود. به این فکر می کردم با وجود دونستن اینکه نهایت یکی دو ماه بیشتر قرارا نیست زنده بمونه چطور می تونه اینهمه انگیزه داشته باشه. چطور اینهمه بار میره واسه ی ویزا تووی اون سفارت لعنتی.
بهمن لبخند میزد.
من بازم عرق کرده بودم.
اون بره تودلی کثافتی هم که آرمان دنبالش بود توی دیس وسط سفره بود.
بخار بلند می شد ازش.

vendredi 13 mars 2009

با بهنام داشتم حرف می زدم. ولی گوشی خودش دست من بود. اون زنگ زده بود اما می گفت تو زنگ زدی.
بعد صدای پویا بود. می گفت یه کاری داره که می خواد من براش انجام بدم. یه کار گرافیکی باری همین کارایی که می کنن
گلدونهای توی تراس رو برف پوشونده بود. با دستاش بذر پاشیر روی برفا . بدون مکث سبز شدن.

vendredi 27 février 2009

پویا اومده بود خونمون! خونه ی ما. همونجوری بود که فکر می کردم. یه کم غمگین و بی آروم و قرار. بابا می گفت نباید باهاش حرف بزنم. توی آشپزخونه بهم معرفی شون کردم. نمی دونم چرا یهو غیب شد.

mardi 24 février 2009

حال ندارم بگم چی شده بود. خیلی خر تو خر بود


.

samedi 21 février 2009

از اتاق مستر خالقی یک عالمه شکلاتای سیاه دزدیده بودم. هر چند که بعدش عذاب وجدان داشتم.
توی رستوران ژاپنی با بابک ساکی می خوردیم و راجع به نقشه هامون حرف می زدیم. امید و بیتار رو دیدیم که داشتن جرو بحث می کردن. امید چشماش آبی تر از همیشه بود و مو هاش قرمز.

dimanche 15 février 2009

می خواستم از یه مغازه وحشتناک بزرگ شکلات فروشی یهودی شکلات بدزدم ولی انقدر رفتم و اومدم که با دختر صاحب فروشگاه که توی هاروارد با من همکلاس بود، دوست شدم و فهمیدم که فروشگاه رو به ورشکستکیه.
توی جلسه ی آباد با سپهر دعوام شد. خیلی خودمو کنترل کردم اما آخرش نشد باهاش دعوا کردم و گذاشتم رفتم از جلسه بیرون. دلم می خواست کتکتش بزنم. حتا الانم که یایدش می افتم عصبانی می شم. بچه پررو

vendredi 13 février 2009

دو ماه از وقتی که باید مدارکم رو برمی گردوندم به دانشگاه گذشته بود. پریسا گفت که بخاطر تاخیرت از روی چک ضمانتت کم می کنن. رفته بودم تو فکر اینکه چطوری چک عمو مصطفی رو برگردونم!

با سارای اتوبوسی نشسته بودیم توی حیاط سفارت فرانسه درس می خوندیم. سارا پکر بود. بعد یهو پا شد رفت. دنبالش که رفتم دیدم داره گریه می کنه بعد یه چیزایی راجع به مامانش اینا می گفت. مثلا مشکلات بی پولی منو می گفت که اونا دارن و اینا.
هوا تاریک شده بود.

هشت صبح پا شده بودم رفته بودم برای امتحان بعد یادم افتاده بود که کارتمو جا گذاشته ام. بدوبدو بر گشتم خونه بعد جمعه بود اصلا ماشین گیر نمی اومد حامدو تو راه دیدم با هم یه آژانس گیر آوردیم رفتیم آخرشم نفهمیدم کارتمونو آوردیم یا نه.

mercredi 11 février 2009

جلسه ی آخر کلاس یه جعبه شیرینی برده بودم. به آقای قنادی لرد گفته بودم نیم کیلوو او یه جعبه ی بزرگ بهم داده بود. توی کلاس در جعبه رو که باز کردم فقط شش تا شیرینی توش بود در حالیکه ما ده نفر سر کلاس بودیم. در جعبه رو بستم و گذاشتم زیر صندلیم.
تا آخر کلاس حالم گرفته بود.

mardi 10 février 2009

با تصور ریچارد گر داشتم با یه قاشق دسته سفید خنک خود ارضایی می کردم!

dimanche 8 février 2009

سرم رو گذاشته بودم روی بالشت بیمارستان یهو صدای ترک خوردن شدید یه چیزی اومد. یه زخمی مثل زخم بستر از بالشت صرایت کرده بود به لپم. لپم بنفش و ترک خورده شده بود.

samedi 7 février 2009

همین الان بود همین الان لان. رفتیم دم خونه ی مامان بزرگ با یه پراید سبز یشمی. پیاده شدیم داداش مجید از پنجره اومد بیرون بعد هی فکر می کردم که سروش براد من نیست که! یا برادر منه؟! کلی فکر کردم تا بالاخره یادم اومد که سروش برادر منه و لازم نیست مخفی اش کنم.

jeudi 5 février 2009

توی خونه ی عمه دخی قبل از اینکه بزنن داغونش کنن یه آپارتمان بد قواره بکارن جاش داشتیم یه استخر شکلاتی می کندیم! کف ساینشون یه کیک شکلاتی گنده بود با مغز کارامل و شکلات سیاه که ما باید انقدر یه مستطیل رو می کندیم تا همه ی اون مغزش از بین بره بعدش استخرمون آماده می شد.


vendredi 30 janvier 2009

کوپا فتیش بود! توی خونشون با مامانش دست به یکی کرده بودن منو آزار بدن. هی دخترای کره ای میاورد خونه. منم مجبود بودم بمونم اونجا. قاطی کرده بودم. لال شده بودم. توی کلاس فرانسه اصلا حرف نمی زدم سر کلاس سیگار می کشیدم. دستام می لرزید موسیو اما به روم نمی اورد.
یه بار که کوپا مست و پاتیل بود بهنام از خونشون نجاتم داد.
سر کلاس به موسیو گفته بودم که این کار شما هیچ درست نیست که برید سفر و سر کلاس نیاید. اینا که به خبر نمی دن کاش لااقل شما بهمون می گفتین.
بعد از کلاس منو نگه داشته بود دم در آبدارخونه و می گفت: ببین سارا ما نمی تونیم رابطه ی خاصی داشته باشیم با هم.

توهم از این بیشتر آخه؟

lundi 26 janvier 2009

فرزانه با همه ادا اطوارش برام پشت چشم نازک کرد و گفت آخه من و تو با هم خیلی فرق داریم. گفتم مثلا چی؟ گفت مثلا بوهامون! من بوی عطر و لوسیون بدن می دم اما تو بوی عرق و دود.


اونقدر عرق کرده بودم که بو می دادم.

vendredi 23 janvier 2009

هر برا با بابک حرف می زدم از زیادی کارا می گفت و این که سرش خیلی شلوغه. بعدش همیشه بیرون و اینور اونور بود با دوستاش. بهش که می گفتم اینا رو. بهم می خندید.
خیلی بلند می خندید.

mardi 20 janvier 2009

داشتیم می رفتیم سفر. همه مون. بابا نمی اومد اما. زیاد حوصله نداشت. داشتم از پله ها می دویدم پایین که گفت قبل از رفتنت یه لیوان ودکا بیار برام. یخ هم توش باشه.
براش آوردم.

lundi 19 janvier 2009

مثل همه ی چیزای مزخرف ای با گذشت زمان بهشون عادت می کنیم و زندگیمونو باهاشون هماهنگ به کوسه ی توی استخر هم عادت کرده بودیم. تا میر فت می پریدیم توی آب به شنا کردن پیداشم که می شد می ومدیم بیرو ن تا بره دوباره و از اول...

mardi 13 janvier 2009

باز يكي ته كوچمون مرده بود و خانواده اش توي كوچه زاري مي كردن. من توي خونه پيانو مي زدم با اينكه هيچي از موسقي سرم نمي شه. چندتا كلاويه هاي رو فشار مي دادم و بقيه اش خودش ميومد! انگشتام خودشون بلد بودن چيكار كنن.
كارشون دزست بود.

دنيا به آخر رسيده بود. خدا دنبالمون مي كرد كه گيرمون بياره و جمع كنه همه مون رو يكجا تا به حساب كتابمون برسه. اونجايي كه ما رو جمع كرده بود يه قصر خيلي بزرگ و كم نور و قديمي بود. خودش رفت نشست روي صندلي راحتي دسته دار گنده اش و به ما هم گفت كه صبر كنيم تا وقتش برسه و تكليفمون روشن شه.
خيلي فضاي عجيبي بود. تمام اون مدتي كه قرار بود منتظر باشيم من مثل يه بچه ي كوچولو نشسته بودم رو پاي يه خانم خيلي بزرگ شبيه همين عكس هايي كه از مريم مقدس اينور اونور مي بينيم. اونم يه صندلي راحتي دسته دار عظيم گذاشته بود كنار شومينه منو نشونده بود روي پاش و با هم يه شال گردن خيلي خيلي بلند رو مي شكافتيم. و اصلانم تموم نمي شد. هيچ كس هيچي نمي گفت. مي دنستيم اين خداهه كه قراره حساب كتابمون كنه اون خدايي نيست كه هميشه فكر مي كرديم هست. موسيو شيطان خداي ما بود و ما بجاش يكي ديگه با ريش سفيد و بلند و مهربون رو اشتباهي گرفته بوديم.
صداي تيك تيك ساعت ميومد.

دو نفر شده بودم. يكي خودم بودم يكي يه كسي كه بايوسكچوال بود. بعد هي اين خود بايوسكچوالم اون خود عاديمو خفت مي كرد. يعني خفت خفت كه نه انگار يه مدتي باهم تريپ داشته بوديم بعدش اون خود خودم ديگه خسته شده بود و نمي خواست ادامه بده ولي نمي تونست بطور جدي قطع كنه اين جريان رو . بعدش اون خود بايوسكچوال هي خود خودم رو تحت فشار مي زاشت. تريپ عاشقانه رفتار مي كرد باهاش و هي مي خواست كه رابطه ي جنسي داشته باشن زياد. كلا هم درشت تر و قوي تر بود بايوئه!

به اين مسخره گي كه مي گم نبود. خيلي جدي بود و كلي ذهنم رو گذاشت توي دستگاه پرس!

lundi 12 janvier 2009

با بچه هاي كلاس طراحي رفته بوديم دربندي دركه اي جايي. بعدش يه تيكه كاغذ كج و كوله از جيب بهمن افتاد كه روش نوشته بود: لبخند زد! بعدش زود برش داشت قايمش كرد. نمي دونم چجوري بود كه مي دونستم منو نوشته بوده.
بعدش همه جمع كردن رفتن منم كه هميشه وسايلم پخش و پلاست داشتم با دست و پا چلفتي گري همه چيو مي چپوندم توي كيفم كه بهمن اومد بهم كمك كرد بعدش من مي ديدم كه بچه ها جلوي در منتظرن و بابك كه از اين يا يه موضوعي خيلي ناراحته
روز شلوغي بود. شلوغ و باروني. بابك منو رسوند خونه ي ندا توي راه پله ها سپهر نشسته بود و داشت با موبايلش ور مي رفت منم اون گوشي نوكيا داغون سفيده رو كه توي كلاس فرانسه پيدا كرده بودم بهش نشون دادم و اونم گفت كه مال اونه ولش فقط شمارش رو به كسايي ميده كه ميخواد ير كارشون بزاره.
بعدش همينطوري كه تو راه پله ها بوديم مستر پرزيدنت اومد رد شد و با همون لحن مخصوص خودش دستي به كله ي كچلش كشيد و گفت: ما كه كچل نيستيم. شما كه ميدوني ساراجان... ما... اصلا كچل نيستيم!
بعدش رفتم بالا ديدم جناب اقاي رهبر با همون لباس سفيد يقه سه سانتي شون نشسته ان توي يه وان آب داغ پر از كله ي گوسفند و چند تا از بادي گارداش دارن ماساژش ميدن اونم واسه ملت داشت سخنراني مي كرد. خيلي هم عصباني بود از يه چيزي گويا. بدش از پنجره بيرون رو نگاه كردم ديدم بابك داره توي ماشين آدامس ميجوئه بهش اس ام اس دادم كه" صدا نده!.

vendredi 9 janvier 2009

تازه فهميده بودم كه سرطان دارم. روي تخت توي يه اتاق خصوصي دراز كشيده بودم. مامان فخري براي اينكه تنها نباشم برام يه سگ اورده بود. يه سگ قهوه اي تيره ي بزرگ. سگه از خود من هم بي حال تر بود. اسم پيدا نكرديم براش.

mercredi 7 janvier 2009

از پله افتادم.



samedi 3 janvier 2009

موسيو داشت با مادمازل ممتاز خوش و بش مي كرد. داشتن كلي شوخي هاي خنده دار مي كردن و بلند بلند مي خنديدن. من از توي حياط مي ديدم. حسوديم شده بود. شالم رو پيچيدم دور گردنم و راه افتادم به سمت خونه.

jeudi 1 janvier 2009

مردم اومده بودن توي پشت بوم خونه ي مامان بزرگ پيك نيك!!! رفته بودم سيگار دود كنم كه ديدمشون. حتا يكيشونم سيگار خيس كج و كولم رو روشن كرد برام!
شب بود.