سربازی کارت جریمه دادن که فرشادو ببوسم. می بوسیدم اما لباش بین لبام ذوب می شد می ریخت.
***
رفته بودیم پیاده روی ثمر رو دیدم چاق شده بود جوش زده بود و کلی کرم پودر مالیه بود روی پوستش. می گفت رفته امریکا و با تموچ دعواش شده و برگشته ایران ازدواج کرده. با عاطفه بود. عصبانی و ناراحت
***
یه عینک دودی زده بودم که نمی شد از چشمم برش دارم
mercredi 25 novembre 2009
mardi 10 novembre 2009
mercredi 4 novembre 2009
یه کتاب فروشی بزرگ افتتاح شده بود. یه چیزی تو مایه های چپترز. از اینا که دیدن قفسه هاشون ساعت ها وقت می بره. با سکوهای سفید که ادما می شستن روی اونا کتابا رو ورق می زدن و با هم معاشرت می کردن. کتاب قروشیه همه جور کتابی داشت کتابهای چاپ قدیمی تا کتابهای خارجی و هنری. آقای کتاب فرششم از آقاهای خیلی دوست داشتنی بود که انگار صدساله باهاشو دوستی. می ذاشت متابی رو که اون همه دوست داری ببری و بعدن پولشو بیاری.
رویا بود آقا رویااا
رویا بود آقا رویااا
jeudi 29 octobre 2009
mardi 27 octobre 2009
dimanche 25 octobre 2009
وارد خانه جدیدمان که می شوم پارکینگ شلوق است. صدای موسیقی می آید. فرشاد پیدایش می شود که برقصیم. می رقصیم. ارزو می گوید فرشاد مسته.
**
می فهمم که زن همسایه کناری تمام مدت پشت در گوش وای میستاده. با لبخند میگوید بهتره شرت اضافه داشته باشم. سرِ تعمیرکار آسانسو داد می زنم و فحش می دهم. توی راهرو فریاد می کشم ان و در را می بندم.
**
می فهمم که زن همسایه کناری تمام مدت پشت در گوش وای میستاده. با لبخند میگوید بهتره شرت اضافه داشته باشم. سرِ تعمیرکار آسانسو داد می زنم و فحش می دهم. توی راهرو فریاد می کشم ان و در را می بندم.
mardi 20 octobre 2009
تهران و تورنتو قاطی شده بود. با پویا و بابک بودیم. بابک یه دانشگاه دیگه هم قبول شده بود. خیلی شلوغ پلوغ بود. یه کاری م یخواستیم کنیم که جلسه گذاشته بودیم. سارا ص هم بود توی جلسه . بعدش امیر هم اومد. پویا ریس جلسه بود. فضای عجیبی بود. برج تورنتو تا نصفه توی ابر بود. بعد پویا همش عکاسی می کرد. بعد هر بار که می رفتم پیشش یه دختری هم باهاش بود. حسودی می کردم که بیشتر از من دوستن باهاش.
mardi 13 octobre 2009
vendredi 2 octobre 2009
mardi 8 septembre 2009
رفته بودیم روز قدس. مثل نماز جمعه بود. سروش رو با خودم برده بودم. بابک و سارا هم بودن. برگشتنی ها نزدیک پارک لاله درگیریها شروع شد. اما دیگه فقط تیراندازی می کردن. بدون هیچ ملاحظه ای. همه فرار کردیم دست سروش رو گرفتم و دویدم. بچه ها رو گم کردم. می دیدم که توی پارک تیربار کذاشتن و مردم رو می کشن و جتنازه های رو روی هم گوشه ی پارک تلنبار می کردن. رسیدیم به خیابون. دیدم سروش عرق کرده و سنگین شده. تیر خورده بود. سعی کردم از کوچه های فرعی ببرمش توی یکی از کوچه ها یه چسر دیگه هم تیر خورد و افتاده بود اونم بلند کردم سروش یه طرف و اون طرف دیگه. همه جا خونی شده بود. با گریه جلوی یه ماشین رو گرفتم. پرویز پرستویی راننده اش بود . گریه می کرد. بچه ها رو خوابوندم توی ماشین و راه افتادیم سمت خونه. دیگه خونریزیشون بند اومده بود.
samedi 22 août 2009
jeudi 20 août 2009
بابک اومده بود اما سرو کلش باند پیچی و بخیه شده بود. بعد تو این مدت هیچی به من نگفته بودحسابی از دستش ناراحت شده بودم و پیش
خودم می گفتم این که همیشه همینطوره هرچی که خودش صلاح بدونه رو نمی گه.
***
دهه شصت بود. توی یه قطار با کلی مسافرای عجیب غریب داشتم می رفتم جنوب. خیلی شلوغ پلوغ بود.جزنی پهلوی من نشسته بود با یه پسر بچه. توی تمام ایستگاها پیاده می شد یک عالمه نون لواش می خرید. یه دختر چریک هم بود که مامئرای بازرسی قطار که اومدن پیاده شد در رفت. وسایلشم نبرد.
خودم می گفتم این که همیشه همینطوره هرچی که خودش صلاح بدونه رو نمی گه.
***
دهه شصت بود. توی یه قطار با کلی مسافرای عجیب غریب داشتم می رفتم جنوب. خیلی شلوغ پلوغ بود.جزنی پهلوی من نشسته بود با یه پسر بچه. توی تمام ایستگاها پیاده می شد یک عالمه نون لواش می خرید. یه دختر چریک هم بود که مامئرای بازرسی قطار که اومدن پیاده شد در رفت. وسایلشم نبرد.
mercredi 12 août 2009
بالای پشت بوم یه ساختمون توی میدون آزادی یه بسیجی رو گروگان گرفته بودن و همینجور ازش اسلحه می کشیدن بیرون. بعد پایین ولی خون راه افتاده بود. بدون وقفه به مردم تیراندازی می کردن. ما پریدیم بالای یه جیپ که فرار کنیم اما یکی از همینایی که خالکوبی دارن دنبالمون کرد با یه چیزی مثل چنگک فروش کرد توی ساعد دستم. سوراخ شد.
نمی ترسیدم اما. از بالای پل هلش دادم پایین
نمی ترسیدم اما. از بالای پل هلش دادم پایین
lundi 10 août 2009
بابک که اومده بود تهران از ونکوور بی خبر رفته بودم تورنتو خونه ی پویا منتظرش نشسته بودم. خونه نبود. بعدش که اومد شد کلی خوشحال شد از دیدنم بغل کردیم همدیگه رو. بعد اون حالش بد شد. یعنی حضور من کلافه اش می کرد. بعد من هی بهش می گفتم اگه بودن من اینجا تو رو اذیت می کنه خب برمی گردم ونکوور می گفت نه. هی آب می زد به سر و صورتش و الکی می خندید.
با بنفشه همخونه بود.
***
کمیته حقیقت یاب اومده بود دانشگاه ما که مل محسن رضاییه. با لاریجانی و اینا جلسه خیلی مهم داشتن. بعد حراست دانشگا شده بود رسما یه پا بسیج میلیشیا. بچه ها رو باز زور می فرستادن سر کلاسا. دیگه به لاک و مانتوی کوتاه اینا کار ی نداشتن
با بنفشه همخونه بود.
***
کمیته حقیقت یاب اومده بود دانشگاه ما که مل محسن رضاییه. با لاریجانی و اینا جلسه خیلی مهم داشتن. بعد حراست دانشگا شده بود رسما یه پا بسیج میلیشیا. بچه ها رو باز زور می فرستادن سر کلاسا. دیگه به لاک و مانتوی کوتاه اینا کار ی نداشتن
vendredi 31 juillet 2009
lundi 13 juillet 2009
توی میدون همه جمع شده بودن. خوشحال بودن. تلویزیون نگاه می کردن با هم. یهو صدای تیر اومد. یه سرباز ایستاده بود و به طرف مردم تیراندازی می کرد. بعد هی دونه دونه سرباز ها بلند شدن ایستادن و ادامه دادن به تیراندازی و مردم هم هی افتادن و ادامه دادن به مردن. همه ی ان چیزا رو توی تلویزیونم داشت نشون می داد. مستقیم. وقتی تمو شد سرباز ها و یه مرد که مجری برنامه قران ایناس توی تلویزیون تفنگ بدست همه صحنه رو پر کردن.
تاریک شده بود.
تاریک شده بود.
lundi 6 juillet 2009
vendredi 26 juin 2009
توی حیاط خونه ی عمه دخی یه استخر چند طبقه بود. همه بودن حتا علی علوی و فرشاد رستمی. انگار اصلن یه دنیای دیگه بود. اما زا در که اومدم بیرون همون محله کپک زده با همون کوچه پس کوچه ها. سرم رو که برگردوندم دو تا سیاهپوش روی موتور جلوم بودن و لوله ی تفنگ رو گرفته بود توی صورتم. زل زده بودم توی سوراخ لوله هه.
بعدش یادم نیماد چی شد فقط یادمه کهداشتم توی کوچخه های خاکی می دوییدم
بعدش یادم نیماد چی شد فقط یادمه کهداشتم توی کوچخه های خاکی می دوییدم
dimanche 14 juin 2009
vendredi 12 juin 2009
یک.
توی میدون ونک دفتر امیر اینا بود. در زدم. نون سنگک می پختن اما. دوتا خریدم.رفتم. در رو بست.
دو.
توی پارکینگ شرکت روزبه مستز خالقی رو دیدم. ریش پرفسوری گذاشته بود. بابا شده بود. با تلفن با پسرش حرف می زد. می گفت حامد جان. منو نشناخت!
سه.
یادمش رفته
آهان! سینا فرحزادیو توی حموم خونمون قایم کرده بودم. اما همه دیدنش! باید خیلی دوست می بوده باشیم با هم.
توی میدون ونک دفتر امیر اینا بود. در زدم. نون سنگک می پختن اما. دوتا خریدم.رفتم. در رو بست.
دو.
توی پارکینگ شرکت روزبه مستز خالقی رو دیدم. ریش پرفسوری گذاشته بود. بابا شده بود. با تلفن با پسرش حرف می زد. می گفت حامد جان. منو نشناخت!
سه.
یادمش رفته
آهان! سینا فرحزادیو توی حموم خونمون قایم کرده بودم. اما همه دیدنش! باید خیلی دوست می بوده باشیم با هم.
samedi 6 juin 2009
jeudi 4 juin 2009
dimanche 31 mai 2009
1. سر کلاس فرانسه یهو شروع شد از یه سوراخی توی سقف خاک ریختن توی. مثل ساعت شنی. هیچ خیال بند اومدن نداشت.
2. توی خونه ی ادریسیها زنده گی می کردیم. همه بودن. کوپا حتا که داشت گریه می کرد. خر تو خری بود واسه خودش
3. داشتم میومدم خونه که دیدم کوچه رو داربست زدن و چراغونی کردن و رو داربست عکس این پسر همسایمونه. مرده بود
2. توی خونه ی ادریسیها زنده گی می کردیم. همه بودن. کوپا حتا که داشت گریه می کرد. خر تو خری بود واسه خودش
3. داشتم میومدم خونه که دیدم کوچه رو داربست زدن و چراغونی کردن و رو داربست عکس این پسر همسایمونه. مرده بود
mardi 19 mai 2009
lundi 18 mai 2009
گوشواره ایه اومده بود دنبالم. رفتیم خونشون. یه جایی شبیه لواسون. با مامان و خاهر کوچیکه و مامانبزرگش زنده گی می کرد. یه جور جالبی بودن. مامانش شبیه مریل استریپ توی ماروینز رووم بود اما موهاش زرد فسفری بود! مادربزرگه هم همش داش یه چیزی می بافت که اصن بافته نمی شد. مامانه کلی شاکی بود از ریخت و قیافه ی پسرش.
dimanche 17 mai 2009
lundi 11 mai 2009
می خواستند هتل را خراب کنند. تخلیه اش کردیم. توی جریان تخلیه کلی از وسایلام گم شد.
از حمام خونه ی عمه ایران اومدم بیرون. توی اتاق کلاس فرانسه برپا بود. توی آینه نگاه کردم. یه کس دیگه توی آینه بود. موهام صاف بود و کوتاه کوتاه وبورشون کرده بودم. هی با خودم می گفتم چقدر عوض شدم. اما اون ادم توی اینه هیچ شباهتی به من نداشت. چشماش سبز بود. مثل نیکی!
از حمام خونه ی عمه ایران اومدم بیرون. توی اتاق کلاس فرانسه برپا بود. توی آینه نگاه کردم. یه کس دیگه توی آینه بود. موهام صاف بود و کوتاه کوتاه وبورشون کرده بودم. هی با خودم می گفتم چقدر عوض شدم. اما اون ادم توی اینه هیچ شباهتی به من نداشت. چشماش سبز بود. مثل نیکی!
vendredi 8 mai 2009
jeudi 7 mai 2009
lundi 4 mai 2009
جلسه ی آخر کلاس تولدم بود. بچه ها اومدم باهام خونه. توی پارکینگ خونه ی مامانبزرگ تولد گرفته بودن برتم. موسیو هم اومد. باهامون. کت و شلوار پوشیده بود و کراواتش شل شده بود.
هر کسی .برای خودش یه جوری سرگرم بود. موسیو یه کم مست بود. نشسته بودیم کنار حوض. سرشو گذاشته بود روی پای من و حرف می زد. از خودش می گفت بعد از اینکه منو دوست نداره! از اون باری حرف زد که سر کلاس باهام دست داده بود. غمگین بود.
اما نمی دونم چرا همیشه انقدر اصرار داره که دوسم نداره!
هر کسی .برای خودش یه جوری سرگرم بود. موسیو یه کم مست بود. نشسته بودیم کنار حوض. سرشو گذاشته بود روی پای من و حرف می زد. از خودش می گفت بعد از اینکه منو دوست نداره! از اون باری حرف زد که سر کلاس باهام دست داده بود. غمگین بود.
اما نمی دونم چرا همیشه انقدر اصرار داره که دوسم نداره!
mardi 28 avril 2009
mardi 21 avril 2009
جلسه ی امتحان بود. من هیچی درس نخونده بودم اما همه ی جوابا روی کاغذ داشتم. ولی هر چی می گشتم نمی تونستم پیداشون کنم. همه چی همونجا جلوی چشمم بود اما پیداشون نمی کردم.
وقت داشت تموم می شد. صدای سیلی اومد! آقای فلوتیست نیویورک ستوریز مراقب ما بود و زده بود تو گوش یه دختره.
هنوز نمی تونستم جوابا رو پیدا کنم.
وقت داشت تموم می شد. صدای سیلی اومد! آقای فلوتیست نیویورک ستوریز مراقب ما بود و زده بود تو گوش یه دختره.
هنوز نمی تونستم جوابا رو پیدا کنم.
mercredi 15 avril 2009
lundi 13 avril 2009
dimanche 12 avril 2009
mardi 7 avril 2009
samedi 4 avril 2009
توی یه جنگل خیلی تاریک و خیلی خیس با درختهای خیلی بلند داشتیم می رفتیم. تا چشم کار می کرد درخت بود و ما خسته بودیم خیلی خسته و به هیچ جا هم نمی رسیدیم. یه برادر دو سه ساله با یه خواهر ده دوازده ساله ی دیگه ام داشتم. دیگه کار به اونجا رسید که ما ، من و مامان بابا و سروش اوون دو تا رو گذاشتیم و تو جنگل تا بعد که راه رو پیدا کردیم برگردیم و اونا رو ببریم.
راه رو پیدا کردیم. رسیدیم خونه. گرم شدیم. اما بابا دیگه حاضر نبود برگرد بریم دنبال اونا. مامان آهسته گریه می کرد. من جیفغ می زدم و بلند بلند گریه می کردم. گفتم شما نیاین اما من می رم. راه افتادم توق جنگل.
دوباره توی اون جنگل خیلی تاریک و خیلی خیس با درختهای خیلی بلند بودم.
راه رو پیدا کردیم. رسیدیم خونه. گرم شدیم. اما بابا دیگه حاضر نبود برگرد بریم دنبال اونا. مامان آهسته گریه می کرد. من جیفغ می زدم و بلند بلند گریه می کردم. گفتم شما نیاین اما من می رم. راه افتادم توق جنگل.
دوباره توی اون جنگل خیلی تاریک و خیلی خیس با درختهای خیلی بلند بودم.
mardi 31 mars 2009
یه خونه ای بود خونه ی حامد اما نه خونه ی الانش. گیر داده بود به من هی خودشو به م تحمیل می کرد من پا شدبرم اما باز دست بردار تبود. بعد دیدم که عضله های نصف چهره اش تکون می خورد بعد تبدیل می شد به یه چهره ی دیگه نصف حامد نصف یه کس دیگه است یه کس دیگه یه کس دیگه. با عجله خواستم که پوتینیامو بپوشم اما یه موش گنده ی سیاه از چاه پرید بیرون چسبید به پاچم. هر چی تکونش می دادم نمی افتاد. هی می پرید برخورد تن گرم کثافتش رو گاملا حس م یکردم.
ضربه های تن گرم کثافتشو به لای پاهام
ضربه های تن گرم کثافتشو به لای پاهام
samedi 28 mars 2009
dimanche 15 mars 2009
داشتم تلفنی با الهام حرف می زدم که قرار بذاریم ببینیم همو. کنار جوب خیابون ولیعصر ایستاده بودم. یهو یکی اومد روی خط و یه آهنگ آشنایی رو خوند. گقت بهم که برم توی پارک. بالای پارک. رفتم و توی راه شستم خبردار شد. بالای پارک بابک و مامان باباش و اناهیتا وایستاده بودن. پیرهن سفید پوشیده بود و شلوار کرم. شمکش گنده شده بود. بائرم نمی شد که واقعا اومده. هاج و واج هی می گفتم: اخه دیشب ما داشتیم چت می کردیم. چطوری تو اومدی. جوابمو نداد. بغلم کرد. محکم.رفتیم نشستیم روی یکی از نیمکتا. همینجوری که داشتم نگاش م یکردم یهو یادم افتاد. زدم زیر گریه. موهامو نوازش کرد. می گفت: اشکال نداره . فکر کرده بودم توی خوابت اگخ بیام خوشحال می شی. حالا خودمم میام.
من اما این حرفا حالیم نبود. به این فکر می کردم که باز الان باید من از تویی خواب بیام بیرون و بیدار شم، اونم باز بره پی کارش. بروکن هارت بودن رو کاملا احساس کردم.
عجیب بود.
عجیب و گه!
من اما این حرفا حالیم نبود. به این فکر می کردم که باز الان باید من از تویی خواب بیام بیرون و بیدار شم، اونم باز بره پی کارش. بروکن هارت بودن رو کاملا احساس کردم.
عجیب بود.
عجیب و گه!
توی خونه ی ندا که حالا کمی بزرگتر شده بود داشتیم تمرین یه تئاترو می کردیم. من روی زمین یه چیزی نوشتم و بعد خطش زدم. بهمن بهم گفت می دونم! خودمو زدم به اون راه. گفت: می دونم! رفتم یه گوشه. در رفتم از نگاهش درواقع. اومد جلوم ایستاد. سنگینی سایه اش رو روم حس می کردم. خیس عرق بودم. حتا حس می کردم که دونه های عرق از روی پیشونیم سر می خورد. مثل فیلمها. یهو در باز شد و صد نفر مهمون اومدن توو.از زیر سایه ی بهمن فرار کردم. درست مثل فیلمها. دور یه سفره ی خیلی بزرگ نشسته بودیم برای نهار. بهمن کنار من نشسته بود. دستاش مثل همیشه تمیز بود. به این فکر می کردم با وجود دونستن اینکه نهایت یکی دو ماه بیشتر قرارا نیست زنده بمونه چطور می تونه اینهمه انگیزه داشته باشه. چطور اینهمه بار میره واسه ی ویزا تووی اون سفارت لعنتی.
بهمن لبخند میزد.
من بازم عرق کرده بودم.
اون بره تودلی کثافتی هم که آرمان دنبالش بود توی دیس وسط سفره بود.
بخار بلند می شد ازش.
بهمن لبخند میزد.
من بازم عرق کرده بودم.
اون بره تودلی کثافتی هم که آرمان دنبالش بود توی دیس وسط سفره بود.
بخار بلند می شد ازش.
vendredi 13 mars 2009
vendredi 27 février 2009
mardi 24 février 2009
samedi 21 février 2009
dimanche 15 février 2009
vendredi 13 février 2009
mercredi 11 février 2009
dimanche 8 février 2009
samedi 7 février 2009
jeudi 5 février 2009
vendredi 30 janvier 2009
کوپا فتیش بود! توی خونشون با مامانش دست به یکی کرده بودن منو آزار بدن. هی دخترای کره ای میاورد خونه. منم مجبود بودم بمونم اونجا. قاطی کرده بودم. لال شده بودم. توی کلاس فرانسه اصلا حرف نمی زدم سر کلاس سیگار می کشیدم. دستام می لرزید موسیو اما به روم نمی اورد.
یه بار که کوپا مست و پاتیل بود بهنام از خونشون نجاتم داد.
یه بار که کوپا مست و پاتیل بود بهنام از خونشون نجاتم داد.
lundi 26 janvier 2009
vendredi 23 janvier 2009
mardi 20 janvier 2009
lundi 19 janvier 2009
mardi 13 janvier 2009
دنيا به آخر رسيده بود. خدا دنبالمون مي كرد كه گيرمون بياره و جمع كنه همه مون رو يكجا تا به حساب كتابمون برسه. اونجايي كه ما رو جمع كرده بود يه قصر خيلي بزرگ و كم نور و قديمي بود. خودش رفت نشست روي صندلي راحتي دسته دار گنده اش و به ما هم گفت كه صبر كنيم تا وقتش برسه و تكليفمون روشن شه.
خيلي فضاي عجيبي بود. تمام اون مدتي كه قرار بود منتظر باشيم من مثل يه بچه ي كوچولو نشسته بودم رو پاي يه خانم خيلي بزرگ شبيه همين عكس هايي كه از مريم مقدس اينور اونور مي بينيم. اونم يه صندلي راحتي دسته دار عظيم گذاشته بود كنار شومينه منو نشونده بود روي پاش و با هم يه شال گردن خيلي خيلي بلند رو مي شكافتيم. و اصلانم تموم نمي شد. هيچ كس هيچي نمي گفت. مي دنستيم اين خداهه كه قراره حساب كتابمون كنه اون خدايي نيست كه هميشه فكر مي كرديم هست. موسيو شيطان خداي ما بود و ما بجاش يكي ديگه با ريش سفيد و بلند و مهربون رو اشتباهي گرفته بوديم.
صداي تيك تيك ساعت ميومد.
خيلي فضاي عجيبي بود. تمام اون مدتي كه قرار بود منتظر باشيم من مثل يه بچه ي كوچولو نشسته بودم رو پاي يه خانم خيلي بزرگ شبيه همين عكس هايي كه از مريم مقدس اينور اونور مي بينيم. اونم يه صندلي راحتي دسته دار عظيم گذاشته بود كنار شومينه منو نشونده بود روي پاش و با هم يه شال گردن خيلي خيلي بلند رو مي شكافتيم. و اصلانم تموم نمي شد. هيچ كس هيچي نمي گفت. مي دنستيم اين خداهه كه قراره حساب كتابمون كنه اون خدايي نيست كه هميشه فكر مي كرديم هست. موسيو شيطان خداي ما بود و ما بجاش يكي ديگه با ريش سفيد و بلند و مهربون رو اشتباهي گرفته بوديم.
صداي تيك تيك ساعت ميومد.
دو نفر شده بودم. يكي خودم بودم يكي يه كسي كه بايوسكچوال بود. بعد هي اين خود بايوسكچوالم اون خود عاديمو خفت مي كرد. يعني خفت خفت كه نه انگار يه مدتي باهم تريپ داشته بوديم بعدش اون خود خودم ديگه خسته شده بود و نمي خواست ادامه بده ولي نمي تونست بطور جدي قطع كنه اين جريان رو . بعدش اون خود بايوسكچوال هي خود خودم رو تحت فشار مي زاشت. تريپ عاشقانه رفتار مي كرد باهاش و هي مي خواست كه رابطه ي جنسي داشته باشن زياد. كلا هم درشت تر و قوي تر بود بايوئه!
به اين مسخره گي كه مي گم نبود. خيلي جدي بود و كلي ذهنم رو گذاشت توي دستگاه پرس!
به اين مسخره گي كه مي گم نبود. خيلي جدي بود و كلي ذهنم رو گذاشت توي دستگاه پرس!
lundi 12 janvier 2009
با بچه هاي كلاس طراحي رفته بوديم دربندي دركه اي جايي. بعدش يه تيكه كاغذ كج و كوله از جيب بهمن افتاد كه روش نوشته بود: لبخند زد! بعدش زود برش داشت قايمش كرد. نمي دونم چجوري بود كه مي دونستم منو نوشته بوده.
بعدش همه جمع كردن رفتن منم كه هميشه وسايلم پخش و پلاست داشتم با دست و پا چلفتي گري همه چيو مي چپوندم توي كيفم كه بهمن اومد بهم كمك كرد بعدش من مي ديدم كه بچه ها جلوي در منتظرن و بابك كه از اين يا يه موضوعي خيلي ناراحته
بعدش همه جمع كردن رفتن منم كه هميشه وسايلم پخش و پلاست داشتم با دست و پا چلفتي گري همه چيو مي چپوندم توي كيفم كه بهمن اومد بهم كمك كرد بعدش من مي ديدم كه بچه ها جلوي در منتظرن و بابك كه از اين يا يه موضوعي خيلي ناراحته
روز شلوغي بود. شلوغ و باروني. بابك منو رسوند خونه ي ندا توي راه پله ها سپهر نشسته بود و داشت با موبايلش ور مي رفت منم اون گوشي نوكيا داغون سفيده رو كه توي كلاس فرانسه پيدا كرده بودم بهش نشون دادم و اونم گفت كه مال اونه ولش فقط شمارش رو به كسايي ميده كه ميخواد ير كارشون بزاره.
بعدش همينطوري كه تو راه پله ها بوديم مستر پرزيدنت اومد رد شد و با همون لحن مخصوص خودش دستي به كله ي كچلش كشيد و گفت: ما كه كچل نيستيم. شما كه ميدوني ساراجان... ما... اصلا كچل نيستيم!
بعدش رفتم بالا ديدم جناب اقاي رهبر با همون لباس سفيد يقه سه سانتي شون نشسته ان توي يه وان آب داغ پر از كله ي گوسفند و چند تا از بادي گارداش دارن ماساژش ميدن اونم واسه ملت داشت سخنراني مي كرد. خيلي هم عصباني بود از يه چيزي گويا. بدش از پنجره بيرون رو نگاه كردم ديدم بابك داره توي ماشين آدامس ميجوئه بهش اس ام اس دادم كه" صدا نده!.
بعدش همينطوري كه تو راه پله ها بوديم مستر پرزيدنت اومد رد شد و با همون لحن مخصوص خودش دستي به كله ي كچلش كشيد و گفت: ما كه كچل نيستيم. شما كه ميدوني ساراجان... ما... اصلا كچل نيستيم!
بعدش رفتم بالا ديدم جناب اقاي رهبر با همون لباس سفيد يقه سه سانتي شون نشسته ان توي يه وان آب داغ پر از كله ي گوسفند و چند تا از بادي گارداش دارن ماساژش ميدن اونم واسه ملت داشت سخنراني مي كرد. خيلي هم عصباني بود از يه چيزي گويا. بدش از پنجره بيرون رو نگاه كردم ديدم بابك داره توي ماشين آدامس ميجوئه بهش اس ام اس دادم كه" صدا نده!.
vendredi 9 janvier 2009
mercredi 7 janvier 2009
samedi 3 janvier 2009
Inscription à :
Commentaires (Atom)