vendredi 13 février 2009

با سارای اتوبوسی نشسته بودیم توی حیاط سفارت فرانسه درس می خوندیم. سارا پکر بود. بعد یهو پا شد رفت. دنبالش که رفتم دیدم داره گریه می کنه بعد یه چیزایی راجع به مامانش اینا می گفت. مثلا مشکلات بی پولی منو می گفت که اونا دارن و اینا.
هوا تاریک شده بود.

Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire