vendredi 23 janvier 2009

هر برا با بابک حرف می زدم از زیادی کارا می گفت و این که سرش خیلی شلوغه. بعدش همیشه بیرون و اینور اونور بود با دوستاش. بهش که می گفتم اینا رو. بهم می خندید.
خیلی بلند می خندید.

Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire