جلسه ی آخر کلاس تولدم بود. بچه ها اومدم باهام خونه. توی پارکینگ خونه ی مامانبزرگ تولد گرفته بودن برتم. موسیو هم اومد. باهامون. کت و شلوار پوشیده بود و کراواتش شل شده بود.
هر کسی .برای خودش یه جوری سرگرم بود. موسیو یه کم مست بود. نشسته بودیم کنار حوض. سرشو گذاشته بود روی پای من و حرف می زد. از خودش می گفت بعد از اینکه منو دوست نداره! از اون باری حرف زد که سر کلاس باهام دست داده بود. غمگین بود.
اما نمی دونم چرا همیشه انقدر اصرار داره که دوسم نداره!
هر کسی .برای خودش یه جوری سرگرم بود. موسیو یه کم مست بود. نشسته بودیم کنار حوض. سرشو گذاشته بود روی پای من و حرف می زد. از خودش می گفت بعد از اینکه منو دوست نداره! از اون باری حرف زد که سر کلاس باهام دست داده بود. غمگین بود.
اما نمی دونم چرا همیشه انقدر اصرار داره که دوسم نداره!
Aucun commentaire:
Enregistrer un commentaire