jeudi 20 août 2009

بابک اومده بود اما سرو کلش باند پیچی و بخیه شده بود. بعد تو این مدت هیچی به من نگفته بودحسابی از دستش ناراحت شده بودم و پیش
خودم می گفتم این که همیشه همینطوره هرچی که خودش صلاح بدونه رو نمی گه.
***
دهه شصت بود. توی یه قطار با کلی مسافرای عجیب غریب داشتم می رفتم جنوب. خیلی شلوغ پلوغ بود.جزنی پهلوی من نشسته بود با یه پسر بچه. توی تمام ایستگاها پیاده می شد یک عالمه نون لواش می خرید. یه دختر چریک هم بود که مامئرای بازرسی قطار که اومدن پیاده شد در رفت. وسایلشم نبرد.

Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire