mardi 20 janvier 2009

داشتیم می رفتیم سفر. همه مون. بابا نمی اومد اما. زیاد حوصله نداشت. داشتم از پله ها می دویدم پایین که گفت قبل از رفتنت یه لیوان ودکا بیار برام. یخ هم توش باشه.
براش آوردم.

Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire