روز شلوغي بود. شلوغ و باروني. بابك منو رسوند خونه ي ندا توي راه پله ها سپهر نشسته بود و داشت با موبايلش ور مي رفت منم اون گوشي نوكيا داغون سفيده رو كه توي كلاس فرانسه پيدا كرده بودم بهش نشون دادم و اونم گفت كه مال اونه ولش فقط شمارش رو به كسايي ميده كه ميخواد ير كارشون بزاره.
بعدش همينطوري كه تو راه پله ها بوديم مستر پرزيدنت اومد رد شد و با همون لحن مخصوص خودش دستي به كله ي كچلش كشيد و گفت: ما كه كچل نيستيم. شما كه ميدوني ساراجان... ما... اصلا كچل نيستيم!
بعدش رفتم بالا ديدم جناب اقاي رهبر با همون لباس سفيد يقه سه سانتي شون نشسته ان توي يه وان آب داغ پر از كله ي گوسفند و چند تا از بادي گارداش دارن ماساژش ميدن اونم واسه ملت داشت سخنراني مي كرد. خيلي هم عصباني بود از يه چيزي گويا. بدش از پنجره بيرون رو نگاه كردم ديدم بابك داره توي ماشين آدامس ميجوئه بهش اس ام اس دادم كه" صدا نده!.
بعدش همينطوري كه تو راه پله ها بوديم مستر پرزيدنت اومد رد شد و با همون لحن مخصوص خودش دستي به كله ي كچلش كشيد و گفت: ما كه كچل نيستيم. شما كه ميدوني ساراجان... ما... اصلا كچل نيستيم!
بعدش رفتم بالا ديدم جناب اقاي رهبر با همون لباس سفيد يقه سه سانتي شون نشسته ان توي يه وان آب داغ پر از كله ي گوسفند و چند تا از بادي گارداش دارن ماساژش ميدن اونم واسه ملت داشت سخنراني مي كرد. خيلي هم عصباني بود از يه چيزي گويا. بدش از پنجره بيرون رو نگاه كردم ديدم بابك داره توي ماشين آدامس ميجوئه بهش اس ام اس دادم كه" صدا نده!.
Aucun commentaire:
Enregistrer un commentaire