mardi 8 septembre 2009
رفته بودیم روز قدس. مثل نماز جمعه بود. سروش رو با خودم برده بودم. بابک و سارا هم بودن. برگشتنی ها نزدیک پارک لاله درگیریها شروع شد. اما دیگه فقط تیراندازی می کردن. بدون هیچ ملاحظه ای. همه فرار کردیم دست سروش رو گرفتم و دویدم. بچه ها رو گم کردم. می دیدم که توی پارک تیربار کذاشتن و مردم رو می کشن و جتنازه های رو روی هم گوشه ی پارک تلنبار می کردن. رسیدیم به خیابون. دیدم سروش عرق کرده و سنگین شده. تیر خورده بود. سعی کردم از کوچه های فرعی ببرمش توی یکی از کوچه ها یه چسر دیگه هم تیر خورد و افتاده بود اونم بلند کردم سروش یه طرف و اون طرف دیگه. همه جا خونی شده بود. با گریه جلوی یه ماشین رو گرفتم. پرویز پرستویی راننده اش بود . گریه می کرد. بچه ها رو خوابوندم توی ماشین و راه افتادیم سمت خونه. دیگه خونریزیشون بند اومده بود.
Inscription à :
Publier les commentaires (Atom)
Aucun commentaire:
Enregistrer un commentaire