یه کتاب فروشی بزرگ افتتاح شده بود. یه چیزی تو مایه های چپترز. از اینا که دیدن قفسه هاشون ساعت ها وقت می بره. با سکوهای سفید که ادما می شستن روی اونا کتابا رو ورق می زدن و با هم معاشرت می کردن. کتاب قروشیه همه جور کتابی داشت کتابهای چاپ قدیمی تا کتابهای خارجی و هنری. آقای کتاب فرششم از آقاهای خیلی دوست داشتنی بود که انگار صدساله باهاشو دوستی. می ذاشت متابی رو که اون همه دوست داری ببری و بعدن پولشو بیاری.
رویا بود آقا رویااا
رویا بود آقا رویااا
Aucun commentaire:
Enregistrer un commentaire