مثل وقتی که در تهران در خانه ای نزدیک مادرم زندگی می کردیم بعداظهر رفتم تا بهشون سری بزنم. سرکوچه شون آپارتمانی کامل با انفجار تخریب شده بود اما همه چیز تمیز و هوا بهاری بود. مامانم عمه دخی خاله منیر و مامان مهری اومده بودن پایین همه سالم و سرحال بودن. گپ کوچکی زدیم . مامانم پرسید که می روم بالا برای دیدن بابام که داره نون پنیر سبزی میخوره. گفتم نه دیگه می رم خونه. در حالی که در ذهنم دلیلم این بود که اگر بمبی اینجا بیفته نمی خوام توی خونه باشم. در همون لحظه آگاه بودم که بخاطر ترسم دارم اونجا رو ترک می کنم و اونها رو تنهامیذارم. اولین باری که ترس این جنگ رو با وجود خودم و بدون واسطه احساس کردم جایی بین این خواب و واقعیت بود.
mercredi 1 avril 2026
lundi 25 janvier 2021
پسرخالهی مردهام دوباره مرده بود. قبلترش سروش کاغذی رو نشونم داده بود که نامهی تشخیص سرطانی بود که مامان ازمون مخفی کرده بود.
داشتم دنبال برس میگشتم که خالهام اومد توی اتاق برس کوچک رو توی دستم دید و گفت مال خودت. پیر شده بود. برس شبیه دارت بود پرهای پلاستیکی و شکستهی تهش آبی و سفید و سرخابی بود. کمی تو دستم چرخوندمش و بغض کردم.
دم مسجد همهی فامیلا بودن شیرین رو دیدم که شکسته و خسته بود. عینک آفتابی به چشم داشت. زیر بغلش رو گرفتم و گریه کردم گفتم ببخشید من نمیدونستم (چند ساعت قبل مهسا بهم گفته بود جلوی در از حال رفتهبوده که بخاطر سرطانشه. گفت اشکال نداره منم یک روز جوون بودم فمنیست بودم! رسیدیم دم خونه که خونهی عموخلیل توی شابدلعضیم بود اما طبقهی پایینش شبیه ویتنام یا تایلند با گلهای پلاستیکی تزیین شده بود. دود عود پخش توی هوا بود و شیرینی و غذاهای مختلف برای مرده ها آماده. ما که وارد شدیم خاله حاجی که با مانتو روسری سیاه ردیف اول نشسته بود بلند شد و عصا زنون رفت. به نظرم اومد که در نبود ما مرده ها اونجا وقت میگذروندن. از پله ها رفتیم بالا به این فکر کردم که هیچ کس ماسک نزده و احتمالا همهمون کوید میگیریم. به بیاحتیاطی خودم فکر کردم و اینکه میتونستم بفهمم چطور مردم در شرایط مشابه حواس از دست میدن.