jeudi 29 octobre 2009

سیزده آبان بود. ما توی یه ایستگاه اتوبوسه ایستاده بودیم. یکی از هنیت کت شلواریا که کلت دارن اویزون به کمربندشون یه زن رو که روی ویلچر بود کشون کشون اورده بود از ما فندک می خواست که موهاشو آنیش بزنه

Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire