samedi 4 avril 2009

توی یه جنگل خیلی تاریک و خیلی خیس با درختهای خیلی بلند داشتیم می رفتیم. تا چشم کار می کرد درخت بود و ما خسته بودیم خیلی خسته و به هیچ جا هم نمی رسیدیم. یه برادر دو سه ساله با یه خواهر ده دوازده ساله ی دیگه ام داشتم. دیگه کار به اونجا رسید که ما ، من و مامان بابا و سروش اوون دو تا رو گذاشتیم و تو جنگل تا بعد که راه رو پیدا کردیم برگردیم و اونا رو ببریم.
راه رو پیدا کردیم. رسیدیم خونه. گرم شدیم. اما بابا دیگه حاضر نبود برگرد بریم دنبال اونا. مامان آهسته گریه می کرد. من جیفغ می زدم و بلند بلند گریه می کردم. گفتم شما نیاین اما من می رم. راه افتادم توق جنگل.
دوباره توی اون جنگل خیلی تاریک و خیلی خیس با درختهای خیلی بلند بودم.



Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire