توی یه جنگل خیلی تاریک و خیلی خیس با درختهای خیلی بلند داشتیم می رفتیم. تا چشم کار می کرد درخت بود و ما خسته بودیم خیلی خسته و به هیچ جا هم نمی رسیدیم. یه برادر دو سه ساله با یه خواهر ده دوازده ساله ی دیگه ام داشتم. دیگه کار به اونجا رسید که ما ، من و مامان بابا و سروش اوون دو تا رو گذاشتیم و تو جنگل تا بعد که راه رو پیدا کردیم برگردیم و اونا رو ببریم.
راه رو پیدا کردیم. رسیدیم خونه. گرم شدیم. اما بابا دیگه حاضر نبود برگرد بریم دنبال اونا. مامان آهسته گریه می کرد. من جیفغ می زدم و بلند بلند گریه می کردم. گفتم شما نیاین اما من می رم. راه افتادم توق جنگل.
دوباره توی اون جنگل خیلی تاریک و خیلی خیس با درختهای خیلی بلند بودم.
راه رو پیدا کردیم. رسیدیم خونه. گرم شدیم. اما بابا دیگه حاضر نبود برگرد بریم دنبال اونا. مامان آهسته گریه می کرد. من جیفغ می زدم و بلند بلند گریه می کردم. گفتم شما نیاین اما من می رم. راه افتادم توق جنگل.
دوباره توی اون جنگل خیلی تاریک و خیلی خیس با درختهای خیلی بلند بودم.
Aucun commentaire:
Enregistrer un commentaire