توی خونه ی ندا که حالا کمی بزرگتر شده بود داشتیم تمرین یه تئاترو می کردیم. من روی زمین یه چیزی نوشتم و بعد خطش زدم. بهمن بهم گفت می دونم! خودمو زدم به اون راه. گفت: می دونم! رفتم یه گوشه. در رفتم از نگاهش درواقع. اومد جلوم ایستاد. سنگینی سایه اش رو روم حس می کردم. خیس عرق بودم. حتا حس می کردم که دونه های عرق از روی پیشونیم سر می خورد. مثل فیلمها. یهو در باز شد و صد نفر مهمون اومدن توو.از زیر سایه ی بهمن فرار کردم. درست مثل فیلمها. دور یه سفره ی خیلی بزرگ نشسته بودیم برای نهار. بهمن کنار من نشسته بود. دستاش مثل همیشه تمیز بود. به این فکر می کردم با وجود دونستن اینکه نهایت یکی دو ماه بیشتر قرارا نیست زنده بمونه چطور می تونه اینهمه انگیزه داشته باشه. چطور اینهمه بار میره واسه ی ویزا تووی اون سفارت لعنتی.
بهمن لبخند میزد.
من بازم عرق کرده بودم.
اون بره تودلی کثافتی هم که آرمان دنبالش بود توی دیس وسط سفره بود.
بخار بلند می شد ازش.
بهمن لبخند میزد.
من بازم عرق کرده بودم.
اون بره تودلی کثافتی هم که آرمان دنبالش بود توی دیس وسط سفره بود.
بخار بلند می شد ازش.
Aucun commentaire:
Enregistrer un commentaire