lundi 6 juillet 2009

با بابک ک.له پشتی های پونزده کیلویی مونو برداشته بودیم تو خیابونا می چرخیدیم که آماده شیم واسه سفر واقعی. اولش سخت بود بعد کم کم وزن کوله رو احساس نمی کردی. مامان بزرگ زنده بود از توی خونش رد شدیم. انگار کلنی برگشته بودیم عقب تو گذشته آدما بود که راه می رفتیم. خوشحال بودیم. پر از رنگ بود.

Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire