dimanche 31 mai 2009

1. سر کلاس فرانسه یهو شروع شد از یه سوراخی توی سقف خاک ریختن توی. مثل ساعت شنی. هیچ خیال بند اومدن نداشت.

2. توی خونه ی ادریسیها زنده گی می کردیم. همه بودن. کوپا حتا که داشت گریه می کرد. خر تو خری بود واسه خودش

3. داشتم میومدم خونه که دیدم کوچه رو داربست زدن و چراغونی کردن و رو داربست عکس این پسر همسایمونه. مرده بود

Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire