samedi 6 juin 2009

داشتیم می رفتیم دشت هویج توی مینی بوس بهار پهلوی من نشسته بود. اخماش تو هم بود و منم از اون روزای خوشحالیم بود اما هرچی حرف می زدم به تحویلم نمی گرفت.
چه حس بدی بود یکی از موضع بالا نگات کنه !

Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire