dimanche 25 octobre 2009

توی ماشین بابک با سارا ص نشسته بودیم. هر دو صندلی عقب. هی بابک حرف می زد. منم گاهی. سارا هیچی نمی گفت. گاهی چیزی به بابک می گفت. اصلا انگار من وجود نداشتم. مثل واقعیت داشتم فکر می کردم که انگار من وجود ندارم.
گه

Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire