mardi 21 avril 2009

جلسه ی امتحان بود. من هیچی درس نخونده بودم اما همه ی جوابا روی کاغذ داشتم. ولی هر چی می گشتم نمی تونستم پیداشون کنم. همه چی همونجا جلوی چشمم بود اما پیداشون نمی کردم.
وقت داشت تموم می شد. صدای سیلی اومد! آقای فلوتیست نیویورک ستوریز مراقب ما بود و زده بود تو گوش یه دختره.
هنوز نمی تونستم جوابا رو پیدا کنم.

Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire