دنيا به آخر رسيده بود. خدا دنبالمون مي كرد كه گيرمون بياره و جمع كنه همه مون رو يكجا تا به حساب كتابمون برسه. اونجايي كه ما رو جمع كرده بود يه قصر خيلي بزرگ و كم نور و قديمي بود. خودش رفت نشست روي صندلي راحتي دسته دار گنده اش و به ما هم گفت كه صبر كنيم تا وقتش برسه و تكليفمون روشن شه.
خيلي فضاي عجيبي بود. تمام اون مدتي كه قرار بود منتظر باشيم من مثل يه بچه ي كوچولو نشسته بودم رو پاي يه خانم خيلي بزرگ شبيه همين عكس هايي كه از مريم مقدس اينور اونور مي بينيم. اونم يه صندلي راحتي دسته دار عظيم گذاشته بود كنار شومينه منو نشونده بود روي پاش و با هم يه شال گردن خيلي خيلي بلند رو مي شكافتيم. و اصلانم تموم نمي شد. هيچ كس هيچي نمي گفت. مي دنستيم اين خداهه كه قراره حساب كتابمون كنه اون خدايي نيست كه هميشه فكر مي كرديم هست. موسيو شيطان خداي ما بود و ما بجاش يكي ديگه با ريش سفيد و بلند و مهربون رو اشتباهي گرفته بوديم.
صداي تيك تيك ساعت ميومد.
خيلي فضاي عجيبي بود. تمام اون مدتي كه قرار بود منتظر باشيم من مثل يه بچه ي كوچولو نشسته بودم رو پاي يه خانم خيلي بزرگ شبيه همين عكس هايي كه از مريم مقدس اينور اونور مي بينيم. اونم يه صندلي راحتي دسته دار عظيم گذاشته بود كنار شومينه منو نشونده بود روي پاش و با هم يه شال گردن خيلي خيلي بلند رو مي شكافتيم. و اصلانم تموم نمي شد. هيچ كس هيچي نمي گفت. مي دنستيم اين خداهه كه قراره حساب كتابمون كنه اون خدايي نيست كه هميشه فكر مي كرديم هست. موسيو شيطان خداي ما بود و ما بجاش يكي ديگه با ريش سفيد و بلند و مهربون رو اشتباهي گرفته بوديم.
صداي تيك تيك ساعت ميومد.
Aucun commentaire:
Enregistrer un commentaire