یه مهمونی بود ا.ن هم توش بود بعد من یه جا گیرش انداخته بودم می خواستم باش حرف بزنم بعد هی همون مزخرفات رو می گفت که همیشه می گه. هی م یخواست پاشه بره ههی می زدم تخت سینه اش دوباره می افتاد روی مبل.اشاره زد به محافظش که بیا اینو جمش گن. طرفم گفت خیلی شلوغه نمی شه.
Aucun commentaire:
Enregistrer un commentaire