به میثم زنگ زده بود که از دلش دربیارم نرفتم خونشون. حالش خیلی بد بود. گریه می کرد و می گفت که هر روز میره بهشت زهرا. داره پولاشو جمع م یکنه که لاقل بتونه یه قبر بخره.
هدا هم از این ور زنگ زده بود ماجراها رو تعریف م یکرد.
هدا هم از این ور زنگ زده بود ماجراها رو تعریف م یکرد.
Aucun commentaire:
Enregistrer un commentaire