lundi 10 août 2009

بابک که اومده بود تهران از ونکوور بی خبر رفته بودم تورنتو خونه ی پویا منتظرش نشسته بودم. خونه نبود. بعدش که اومد شد کلی خوشحال شد از دیدنم بغل کردیم همدیگه رو. بعد اون حالش بد شد. یعنی حضور من کلافه اش می کرد. بعد من هی بهش می گفتم اگه بودن من اینجا تو رو اذیت می کنه خب برمی گردم ونکوور می گفت نه. هی آب می زد به سر و صورتش و الکی می خندید.
با بنفشه همخونه بود.
***
کمیته حقیقت یاب اومده بود دانشگاه ما که مل محسن رضاییه. با لاریجانی و اینا جلسه خیلی مهم داشتن. بعد حراست دانشگا شده بود رسما یه پا بسیج میلیشیا. بچه ها رو باز زور می فرستادن سر کلاسا. دیگه به لاک و مانتوی کوتاه اینا کار ی نداشتن

Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire