lundi 12 janvier 2009

با بچه هاي كلاس طراحي رفته بوديم دربندي دركه اي جايي. بعدش يه تيكه كاغذ كج و كوله از جيب بهمن افتاد كه روش نوشته بود: لبخند زد! بعدش زود برش داشت قايمش كرد. نمي دونم چجوري بود كه مي دونستم منو نوشته بوده.
بعدش همه جمع كردن رفتن منم كه هميشه وسايلم پخش و پلاست داشتم با دست و پا چلفتي گري همه چيو مي چپوندم توي كيفم كه بهمن اومد بهم كمك كرد بعدش من مي ديدم كه بچه ها جلوي در منتظرن و بابك كه از اين يا يه موضوعي خيلي ناراحته

Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire