dimanche 15 mars 2009

داشتم تلفنی با الهام حرف می زدم که قرار بذاریم ببینیم همو. کنار جوب خیابون ولیعصر ایستاده بودم. یهو یکی اومد روی خط و یه آهنگ آشنایی رو خوند. گقت بهم که برم توی پارک. بالای پارک. رفتم و توی راه شستم خبردار شد. بالای پارک بابک و مامان باباش و اناهیتا وایستاده بودن. پیرهن سفید پوشیده بود و شلوار کرم. شمکش گنده شده بود. بائرم نمی شد که واقعا اومده. هاج و واج هی می گفتم: اخه دیشب ما داشتیم چت می کردیم. چطوری تو اومدی. جوابمو نداد. بغلم کرد. محکم.رفتیم نشستیم روی یکی از نیمکتا. همینجوری که داشتم نگاش م یکردم یهو یادم افتاد. زدم زیر گریه. موهامو نوازش کرد. می گفت: اشکال نداره . فکر کرده بودم توی خوابت اگخ بیام خوشحال می شی. حالا خودمم میام.
من اما این حرفا حالیم نبود. به این فکر می کردم که باز الان باید من از تویی خواب بیام بیرون و بیدار شم، اونم باز بره پی کارش. بروکن هارت بودن رو کاملا احساس کردم.
عجیب بود.
عجیب و گه!

Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire