vendredi 9 janvier 2009

تازه فهميده بودم كه سرطان دارم. روي تخت توي يه اتاق خصوصي دراز كشيده بودم. مامان فخري براي اينكه تنها نباشم برام يه سگ اورده بود. يه سگ قهوه اي تيره ي بزرگ. سگه از خود من هم بي حال تر بود. اسم پيدا نكرديم براش.

Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire