vendredi 27 février 2009

پویا اومده بود خونمون! خونه ی ما. همونجوری بود که فکر می کردم. یه کم غمگین و بی آروم و قرار. بابا می گفت نباید باهاش حرف بزنم. توی آشپزخونه بهم معرفی شون کردم. نمی دونم چرا یهو غیب شد.

Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire