vendredi 26 novembre 2010

سروش اومده بود پیش من یا من پیش سروش پارکینگ خونه ی مامان بزرگ بود. یه کسی اومده بود تو زندگی سروش که آدم بدی بود. از اینا که آدم رو معتاد می کنن و اینا. من هر چی با سروش حرف می زدم که اینجوریه این آدم داره تو رو نابود می کنه می گفت آره آره اما باز تا دو کلمه با و یارو حرف می زد انگار مسخش می شد.
حس می کردم هیچ کاری از دستم بر نمیاد و سروش همینطوری کم کم از بین میره و من فقط می تونم بشین نگاش کنم. خیلی حس وحشتناکی بود حس ناتوانی ناتوانی مطلق.

اولین چیزی که به ذهنم رسید:
من باید برم ایران!

lundi 25 octobre 2010

دول داشتم خودم. ینی هم دول هم مال خودمو. بعد دولمو می کردم تو ی خودم.



توی نمازخونه ی مدرسه ی راهنماییمون آدما رفته بودن روی یه سکو وسطشو آتیش روشن کرده بودن کمنتظر بودن بسوزن. یه شکل اعتراض اینایی بود. محبوبه و شوهرشم بودن. توکا رو سپرده بودن به من. یهو نمی دونم چی شد توکت نبود. مرده بود. اومدم توی نمارخونه شوهر محبوبه گف ببرمش بیرون. محبوبه رو آوردم بیرون. رنگش عین گچ شده بود نمی دونستم چطوری توکا رو بش بگم. انگار یه جوری همه جا آتیش بود دیر و زود می سوختی. مثل وقتی وبا میاد. اونجوری.
بعد سراغ توکا رو ازم گرفت گفتم بهش. یهو حالش بدتر شد ازش خونابه میومد. نمی دونم از کجاش دقیقن. اول از دهنش بود بعد همه جا. انگار خودش داشت خونابه می شد. ریخت کف حیاط. همونجا که راهنمایی که بودیم صف می بستیم.



ناصر واسه نیکی یه مار خیلی خیلی بزرگ آورده بود. مار مارم که نه. یه چیزی بین مار و اژدها. مار کبرا رو مثلن خیل کن سبز باشه دست و پای خیلی کوچیکم داشته باشه. اون.



ناصر و نیکی بچه دار شده بودن. یه پسر سفید بور چشم آبی. حالا که ناصر و نیکی جفتشون سبزه و مو سیاهن. حالا گیریم که یه کم چشماشون به عسلی می زنه

mardi 19 octobre 2010


همه جمع بودن خونه نوشین اینا. تاریک بود. تا خرخره عرق خورده بودیم. یه چیز غریب یواشکی ای بود تو فضا که مثلن داشتیم به روی خودمو نمی آوردیم. آرش اومد یادم نمیاد از جام تکون خورده باشم. رقصیدیم شاید.
فرداش من برگشته بودم اینجا. با نوشین و بابک چت می کردم که عکسای اون شب رو می فرستادن برام. یه عکسی فرستادن مه دیدم این جلو بابک و نوشینن من و آرش او پشت داریم می بوسیم همو. چندشم شد.

بابک توی دستشویی داشت کله نوشین رو ماشین می کرد.



پزیرشم اومده بود. برای گرونوبل. حال که می خاستم حتمن حتمن پاریس باشه. به این در و اوندر می زدم بفهمم که میشه آیا بعد از رفتن عوضش کرد؟ شب آخرم بود داشتم می رفتم فرودگاه. یهو شده بود انگار. نه چمدون درست حسابی ای بسته بودم نه هیچی. توی راه زنگ می زدم به این و اون ببینم میشه عوضش کنم برم پاریس یا نه.
به هر حال بلیطم به پاریس بود. شارل دو گل.

vendredi 15 octobre 2010


مامانم مرده بود


mardi 12 octobre 2010


توی میدون رسالت اون کوچهه که داری میای طرف خونه ما. خطیای میدون شقایق توش وای میستن. اونجا باهدا قرار دارم . بعد زمستونه. ینی هم اون پالتو پوشیدی هم من لباس گرم. بعدش من با سروش میام. هدا و بهروزم اونجا منتظرن. بعد که می رسم بهشون همونجا توی کوچهه یه نون فانتزی خیلی بزرگ هس. بعد بوی نون و شیرمال همینجوری ولو تو هوا. بعد می گم بچا بیاین یه پیراشکی بخوریم. بعد می ریم یه پیراشکیایی می گیریم هر کدوم این هوا. روشم پر شوکولات. دااغ.... آخ که چه پیراشکیایی بودن.

dimanche 10 octobre 2010


با مقداد ،پسرخاله ی مرده ام! داشتم تلفنی حرف می زدم. می خاستم تولدش رو تبریک بگم. خیلی غمگین بود. یه جوری بود انگار اون یکی پسرخاله ام که زنده است مرده. اما کم کم این شکلی شد که خودش ملوم شد خودش مرده.
***
ایران بودم. وقتم کم بود. می خاستیم بریم با هدا استخر اما هدا موبایلشو جواب نمی داد. منم اعصابم خورد شده بود. همش فکر می کردم وقت ندارم تموم میشه اونوقت این همه باید الاف شم


samedi 2 octobre 2010


خونه میثم اینا بودم. عصر بود. خیلی مست بودم. خونه بیرونش شبیه همونی بود که همیشه می دیدم. اما اتاقش شبیه اتاق فرزان بود. یه صحنه های کمی یادمه. مثل اینکه هی توی مستی بیدار میشدم میدیم درازم روی تخت مانتو اینام هم تنمه و اینکه میثم هم خابیده اونور..
بعد بیدار شدم صبح شده بود. بازم روز آخری بود که ایران بودم. دپ و داغون بلند شدم که برم خونه. میثم اصلن تکون نخورد. بلند شد فقط اومد توی حال خابید.
عظم جون و میلاد کلی اما تحویل می گرفتن و ده ساعت برای خداحافظی جلوی در وایستاده بودن. منم همینجوری تعجب.

mardi 28 septembre 2010


خونه ی بابک اینا بودیم. هیچ کس نبود. بازم عصر بود مثل اون قدیما که تاریک می شد خونه. آدم توش دق می کرد. تازه حرفامون تموم شده بود و غمگین بودیم. بابک داشت ظرف ها رو می شست. رفتم بغلش کردم. محکم . بیلیزمو دراوردم .مال اونم. پوستم که به تنش خورد گریه ام گرفت. از اون گریه هایی که می دونی هیچ فایده ای نداره واسه همینم اصلن خالی نمی شی. بعد کیانوش اومد! من دراز کشیده بودم رو تشک فرزان! بابک اومد کنارم نشست سیگار روشن کردیم. هیچ کدوم چیزی نمی گفتیم فقط دست همو گرفته بودیم.
...
فرودگاه بود. بدو بدو داشتم می رفتم که به پرواز برسم. هیچی ام چمدون بار اینا نداشتم. رد که شدم از گیت یه سری چمدون و وسایل اینا دیدم که مال من بود. مال قبلنا. حواسم به اونا پرت شد از پرواز جا موندم. بازم گریه ام گرفت هی م یگفتم دیگه نمی تونم برم ایران. دیگه نمی تونم. از اونم طرفم فکر می کردم حالا که کسی نمی دونه زنگ بزنم به بابک بیاد با هم باشیم.

همچین دیوونه خونه ای بود.
همچین دیوونه خونه ای بودم من. غمگین.


dimanche 26 septembre 2010


هر کی توی اتاق خودش بود. من توی دفترم می نوشتم بابک کتاب می خوند. نوشتنم که تموم شد دفترو انداختم توی چمدون بابک که جلوی در باز بود.
بعد اومدم نگاه کردم دیدم بابک دفترم رو برداشته داره می خونه. منفجر شدم از عصبانیت. دفترو ازش گرفتم رفتم توی تخت. اومده بود اصلن نمی همید چقدر ناراحت شدم می گفت حالا مگه چی شده نخوندم که.
می خواستم بکشمش.

samedi 25 septembre 2010


رفته بودیم ترکیه. توی یه جاهای کپر طوری بودیم با کف شنی. استخر و مهمونی و شلوغ پلوغ. من سگ مست بودم با یه پسر امریکاییه تیک می زدیم بعد جلوی خاله ماری بوسیدیم همدیگه رو. شب آخر بود. همه می خاستن برن مهمونی. نوشین و پریسا حاضر شدن رفتن . خاله ماری من و نگه داشت که چه مشکلی دارین تو و بابک . رابطه تون چرا خوب نیست. منم هی قسم و آیه که بابا ما مشکلی نداریم خوبیم. اما ته دلم می دونستم که روش نمی شه بگه پس چرا با او یارو ماچ و بوس می کردین. هی هم عجله داشتم که برم حاضر شم برای مهمونی. دیگه دیر شده خلاصه گفتم برم استخر لااقل. مایو پوشیدم دیدم استخرهم ساعتش تموم شده. دویدم یه چیزی تنم کنم برم ته مهمونی یهو هدا و بهروز با کیک و فیلان اومدن که تولد بهروزه. می گفتم جون مادرتون بابا اومدم مسافرت من خیر سرم شب آخره دس از سرم بردارین.
مامانم هم نشسته بود هر چی برمی داشتم که بپوشم می گفت اینو نپوش.
گیری افتاده بودیم خلاصه

jeudi 23 septembre 2010


یوسف پسرعمه ام توی یه دعوای خیابونی زده بود یکیو کشته بود. حالا می خاستن اعدامش کنن اما مثل مراسم قربونی همه جا رو چراغونی کرده بودن و گل و جشن این حرفا. تن یوسف هم یه لباس توری کردن به زور اونم هی دست و پا می زد بلکه خودشو آزاد کنه. نشد. دارش زدن. بعدشم کلی کل کشیدن و هلهله و اینا. بعد جنازه ش رو گذاشته بودن روی زمین. انگار خواب بود.
مامانم داشت مب رفت اونجا اندازه ی عروس آرایش کرده بود. موهاشم سیاه سیاه.


mardi 21 septembre 2010


توی فرودگاه استامبول بودم اما فضا بجز اون دستگاهس که بساطتو می زاری از توش رد شه چیزیش به فرودگاه نمی رفت. گیر داده بودم یه مداد چشم سیاه رو که فقط تهش مونده بود از این دستگاه رد کنم. آژیر زد. ده ساعت چمدونم گم و گور شد. مامان بابام هی میومدن که دیر شده. مدادرو یواشکی انداختم تو جیب مامانم. خلاصه با بدبختی سوار هواپیما شدیم.
فقط رفیع پیتز نیم دونم اونجا چیکار می کرد با اون جیپ قرمزش؟

قرار بود توی استامبول زلزله بیاد


mardi 11 mai 2010

با تلفن حرف می زدم.
تنگم گرفت. فکر کردم گوزه. ولش کردم. گوز نبود.
ریده بودم تو شلوارم.


dimanche 25 avril 2010


خونه ی مامانبزرگ در حال چرت زدن بودم. یهو حالش بد شد. همه جمع بودن. قصه مال پونزده سال پیشه. رفتم پشت بوم سیگاری می کشیدم آرش فتاحی اینا ساز می زدن. سیگار که تموم شد اومدم پایین مامانبزرگه صدام می کرد/ برفتم بالای سرش .آهی کشید و مرد! چادر گل گلیشو کشیدن روس صورتش. گریه می کردم. خیلی شدید. توی بیداری که مرده بود انقد گریه نکرده بودم. بابا محمد هم خیلی گریه می کرد. همه ی همسایه ها و فامیل بودن. همسایه های خیلی قدیمی که بعضی هاشون حالا مردن.

بعد من اینجا بودم. سر شیفت هاتداکز. پکر بودم ازم می پرسیدن چته؟ می گتم ؛مای گرند مادر داید. اند آی وانا گو بک. عذاب وجدان داشتم.

jeudi 15 avril 2010


براین نهضت مقاومت داشتیم کلی چیز میزای ضد هیتلری درست می کردیم. بعد یه کسی بود که ما فک می کردیم نازیه و توی ما اومده جاسوسی کنه. بعد یهو نازیا ریختن سرکشی کنن. به این یارو یکی از بادبادکای متاب رومن گاری رو دادم گفتم رو این بمون تا اینا برن. بعد از تراس فرستادمش بیرون. در واقع پیچوندمش.
نازیا رو دس به سر کردیم رفتن. اما اونم بیخیال شدم. باد هی ان ور اونور می بردش. قیافش دفرمه شده بود. وحشتناک. هی خودش رو می کوبوند به شیشه.


jeudi 25 mars 2010

رفته بودیم با آناهیتا و پریسا و نوشین عیددیدنی آقا سعید. آقا سعید فرداش می رفت. پریسا هم فرداش می رفت. منم فرداش می رفتم. آناهیتا داغون بود.
نوشین هم.
حتا من از رفتن آقا سعید

lundi 22 mars 2010

.برگشته بودم ایران. پریسا اینا برای اینکه خوشحالم کنن خالقی رو دعوت کرده بودن خونه که ببینمش. اولش خیلی خوشحال شدم
اما بعد می فهمیدم که این آدم واغعا خالقی نیست و اینا فقط یه نفر رو شبیه اون پیدا کردن که من خوشال شم. هی می گفتم نه این خالقی نیست اونا هی می گفتن هست تو توهم زدی.



توی هفت تیر اغتشاش بود. از لا به لای ماشین ها که می خواستم فرار کنم همون پلیس ژاپنی که توی فرودگاه پاسپورتمو چک کرده بود و کلی سوال پیچیده بودم جلوم رو گرفت و یه چیزایی به انگلیسی می گفت که اصلن سردرنمی اوردم.
هیچ جور نمی زاشت در برم.
پاسدارا نزدیک می شدن.

dimanche 28 février 2010

فندکم پیدا شده بود.
مرده بودم از خوشالی

jeudi 25 février 2010

بچه دار شره بودم. میخاستم اما به روی خودم نیارم. اما بچه هه بود.
نمی خواستمش

mercredi 17 février 2010

نیما بود.
باقیش یلدم نیست

lundi 15 février 2010

من رفته بودم. همه آدما دوستای بابک بودم. به خودم می گفتم بفرمایین به زنده گی پیش ساختت خوش اومدی. رفت وآمد وبد. بهار اومد یه شال آبی پیچیده بود دور سرش. بابک یه عروسک مثل وال ای من و یه سری خرت و چرتای دیگه براش آورده بود سوغاتی...
از پنجره بیرونو نگاه می کردم.
می خواستم برگردم

lundi 8 février 2010

زمان جنگ جهانی دوم بود. مکان دخمه ی پشت یه آشپز خونه ی یه رستوران. چند نفری از اعضای گروه مقاومت بودیم که اونجا قایم شده بودیم. یهو یه افسر نازی پرده رو زد کنار و ما رو پیدا کرد اما به جای اینکه ما جیغ بزنیم و فرار کنیم، اون کرد.
بیرون که اومدیم از جلوی یه آینه رد شدم و نگاهم به قیافه ی خودم افتاد. هزارتا صد هزار تا ساس چسبیده بودن به صورتم. محکم. هیچ خیال کنده شدن نداشتن

vendredi 5 février 2010

سر کلاس بابک اطمینانی بودم. بچه ها هی می رفتن میومدن. من یه گوشه نشسته بودم کار خودمو می کردم و اصن حواسم به بقیه نبود..غرق بودم. اطمینانی هم گه گداری میو مد بالای سرم سرش رو به تایید تکون میداد می رفت

samedi 30 janvier 2010

رفته بودیم با فرزان و نوشین و آرش و هوشمند خونه ی بیتا که ببینیمش اما وقتی از در اومیدم تو خونهی ما بود. بعد رفتم توی اتاقم دیدم مامانم همه ی قابها رو برداشته از روی دیوار. میگه خب تو دیگه باید بری. همینجوری خشکم زده بود به دیوار.

جای همه ی قابها روی دیوار مونده بود.

mardi 19 janvier 2010

سرم رو کرده بودم زیر پتو گریه می کردم. بابک می گفت بریم بیرون. جوابشو ندادم. گفت به من توجه نمی کنی. پریدم روش. زدم کنار. پاش درد گرفته بود.

یه جایی شلوغ پلوغ پر از زن های عرب. حس کردم یه چیزی توی دهنمه. دندونم بود. افتاده بود توی دهنم. بعدش یکی دیگه. جفتشونم سیاه شده بودن. یکی دیگه هم که پلاکم بهش وصل بود با چندتا نخ آویزون بود که اونم دراوردم. جای سه تا دندون توی دهنم خالی بود.
به این فکر می کردم که پنج شنبه رو چیکار کنم بدون دندون

lundi 11 janvier 2010

توی بمبئی یه پارکی رفتیم مثل شهربازی مثلن. اما همه چیش جدی بود. یعنی مثلن قایچه پرنده داشت از کلی مانع های واقعی می گذشتیم آخرش مسیر خراب می شد اگه زود نمی جنبیدی با سنگفرشت که داش می ریخت پایین تو هم دخلت می اومذ
از چاه توالت خونه مامانبزرگ یه بچه سوسمار پرید بیرون و با دندوناش زانوی منو گرفت. من فقط جیغ می زدم. مامان اومد فک سوسمار رو از هم باز کرد و از پنجره آشپزخونه انداخت توی حیاط.
سوسماره دوید رفت توی چاه وسط حیاط.