samedi 30 janvier 2010

رفته بودیم با فرزان و نوشین و آرش و هوشمند خونه ی بیتا که ببینیمش اما وقتی از در اومیدم تو خونهی ما بود. بعد رفتم توی اتاقم دیدم مامانم همه ی قابها رو برداشته از روی دیوار. میگه خب تو دیگه باید بری. همینجوری خشکم زده بود به دیوار.

جای همه ی قابها روی دیوار مونده بود.

Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire