mardi 21 septembre 2010


توی فرودگاه استامبول بودم اما فضا بجز اون دستگاهس که بساطتو می زاری از توش رد شه چیزیش به فرودگاه نمی رفت. گیر داده بودم یه مداد چشم سیاه رو که فقط تهش مونده بود از این دستگاه رد کنم. آژیر زد. ده ساعت چمدونم گم و گور شد. مامان بابام هی میومدن که دیر شده. مدادرو یواشکی انداختم تو جیب مامانم. خلاصه با بدبختی سوار هواپیما شدیم.
فقط رفیع پیتز نیم دونم اونجا چیکار می کرد با اون جیپ قرمزش؟

قرار بود توی استامبول زلزله بیاد


Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire