یوسف پسرعمه ام توی یه دعوای خیابونی زده بود یکیو کشته بود. حالا می خاستن اعدامش کنن اما مثل مراسم قربونی همه جا رو چراغونی کرده بودن و گل و جشن این حرفا. تن یوسف هم یه لباس توری کردن به زور اونم هی دست و پا می زد بلکه خودشو آزاد کنه. نشد. دارش زدن. بعدشم کلی کل کشیدن و هلهله و اینا. بعد جنازه ش رو گذاشته بودن روی زمین. انگار خواب بود.
مامانم داشت مب رفت اونجا اندازه ی عروس آرایش کرده بود. موهاشم سیاه سیاه.
Aucun commentaire:
Enregistrer un commentaire