jeudi 23 septembre 2010


یوسف پسرعمه ام توی یه دعوای خیابونی زده بود یکیو کشته بود. حالا می خاستن اعدامش کنن اما مثل مراسم قربونی همه جا رو چراغونی کرده بودن و گل و جشن این حرفا. تن یوسف هم یه لباس توری کردن به زور اونم هی دست و پا می زد بلکه خودشو آزاد کنه. نشد. دارش زدن. بعدشم کلی کل کشیدن و هلهله و اینا. بعد جنازه ش رو گذاشته بودن روی زمین. انگار خواب بود.
مامانم داشت مب رفت اونجا اندازه ی عروس آرایش کرده بود. موهاشم سیاه سیاه.


Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire