dimanche 10 octobre 2010


با مقداد ،پسرخاله ی مرده ام! داشتم تلفنی حرف می زدم. می خاستم تولدش رو تبریک بگم. خیلی غمگین بود. یه جوری بود انگار اون یکی پسرخاله ام که زنده است مرده. اما کم کم این شکلی شد که خودش ملوم شد خودش مرده.
***
ایران بودم. وقتم کم بود. می خاستیم بریم با هدا استخر اما هدا موبایلشو جواب نمی داد. منم اعصابم خورد شده بود. همش فکر می کردم وقت ندارم تموم میشه اونوقت این همه باید الاف شم


Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire