lundi 15 février 2010

من رفته بودم. همه آدما دوستای بابک بودم. به خودم می گفتم بفرمایین به زنده گی پیش ساختت خوش اومدی. رفت وآمد وبد. بهار اومد یه شال آبی پیچیده بود دور سرش. بابک یه عروسک مثل وال ای من و یه سری خرت و چرتای دیگه براش آورده بود سوغاتی...
از پنجره بیرونو نگاه می کردم.
می خواستم برگردم

Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire