samedi 25 septembre 2010


رفته بودیم ترکیه. توی یه جاهای کپر طوری بودیم با کف شنی. استخر و مهمونی و شلوغ پلوغ. من سگ مست بودم با یه پسر امریکاییه تیک می زدیم بعد جلوی خاله ماری بوسیدیم همدیگه رو. شب آخر بود. همه می خاستن برن مهمونی. نوشین و پریسا حاضر شدن رفتن . خاله ماری من و نگه داشت که چه مشکلی دارین تو و بابک . رابطه تون چرا خوب نیست. منم هی قسم و آیه که بابا ما مشکلی نداریم خوبیم. اما ته دلم می دونستم که روش نمی شه بگه پس چرا با او یارو ماچ و بوس می کردین. هی هم عجله داشتم که برم حاضر شم برای مهمونی. دیگه دیر شده خلاصه گفتم برم استخر لااقل. مایو پوشیدم دیدم استخرهم ساعتش تموم شده. دویدم یه چیزی تنم کنم برم ته مهمونی یهو هدا و بهروز با کیک و فیلان اومدن که تولد بهروزه. می گفتم جون مادرتون بابا اومدم مسافرت من خیر سرم شب آخره دس از سرم بردارین.
مامانم هم نشسته بود هر چی برمی داشتم که بپوشم می گفت اینو نپوش.
گیری افتاده بودیم خلاصه

Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire