سرم رو کرده بودم زیر پتو گریه می کردم. بابک می گفت بریم بیرون. جوابشو ندادم. گفت به من توجه نمی کنی. پریدم روش. زدم کنار. پاش درد گرفته بود.
یه جایی شلوغ پلوغ پر از زن های عرب. حس کردم یه چیزی توی دهنمه. دندونم بود. افتاده بود توی دهنم. بعدش یکی دیگه. جفتشونم سیاه شده بودن. یکی دیگه هم که پلاکم بهش وصل بود با چندتا نخ آویزون بود که اونم دراوردم. جای سه تا دندون توی دهنم خالی بود.
به این فکر می کردم که پنج شنبه رو چیکار کنم بدون دندون
Aucun commentaire:
Enregistrer un commentaire