jeudi 15 avril 2010


براین نهضت مقاومت داشتیم کلی چیز میزای ضد هیتلری درست می کردیم. بعد یه کسی بود که ما فک می کردیم نازیه و توی ما اومده جاسوسی کنه. بعد یهو نازیا ریختن سرکشی کنن. به این یارو یکی از بادبادکای متاب رومن گاری رو دادم گفتم رو این بمون تا اینا برن. بعد از تراس فرستادمش بیرون. در واقع پیچوندمش.
نازیا رو دس به سر کردیم رفتن. اما اونم بیخیال شدم. باد هی ان ور اونور می بردش. قیافش دفرمه شده بود. وحشتناک. هی خودش رو می کوبوند به شیشه.


Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire