vendredi 5 février 2010
سر کلاس بابک اطمینانی بودم. بچه ها هی می رفتن میومدن. من یه گوشه نشسته بودم کار خودمو می کردم و اصن حواسم به بقیه نبود..غرق بودم. اطمینانی هم گه گداری میو مد بالای سرم سرش رو به تایید تکون میداد می رفت
Aucun commentaire:
Enregistrer un commentaire
Article plus récent
Article plus ancien
Accueil
Inscription à :
Publier les commentaires (Atom)
Aucun commentaire:
Enregistrer un commentaire