mardi 12 octobre 2010


توی میدون رسالت اون کوچهه که داری میای طرف خونه ما. خطیای میدون شقایق توش وای میستن. اونجا باهدا قرار دارم . بعد زمستونه. ینی هم اون پالتو پوشیدی هم من لباس گرم. بعدش من با سروش میام. هدا و بهروزم اونجا منتظرن. بعد که می رسم بهشون همونجا توی کوچهه یه نون فانتزی خیلی بزرگ هس. بعد بوی نون و شیرمال همینجوری ولو تو هوا. بعد می گم بچا بیاین یه پیراشکی بخوریم. بعد می ریم یه پیراشکیایی می گیریم هر کدوم این هوا. روشم پر شوکولات. دااغ.... آخ که چه پیراشکیایی بودن.

Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire