توی نمازخونه ی مدرسه ی راهنماییمون آدما رفته بودن روی یه سکو وسطشو آتیش روشن کرده بودن کمنتظر بودن بسوزن. یه شکل اعتراض اینایی بود. محبوبه و شوهرشم بودن. توکا رو سپرده بودن به من. یهو نمی دونم چی شد توکت نبود. مرده بود. اومدم توی نمارخونه شوهر محبوبه گف ببرمش بیرون. محبوبه رو آوردم بیرون. رنگش عین گچ شده بود نمی دونستم چطوری توکا رو بش بگم. انگار یه جوری همه جا آتیش بود دیر و زود می سوختی. مثل وقتی وبا میاد. اونجوری.
بعد سراغ توکا رو ازم گرفت گفتم بهش. یهو حالش بدتر شد ازش خونابه میومد. نمی دونم از کجاش دقیقن. اول از دهنش بود بعد همه جا. انگار خودش داشت خونابه می شد. ریخت کف حیاط. همونجا که راهنمایی که بودیم صف می بستیم.
Aucun commentaire:
Enregistrer un commentaire