هر کی توی اتاق خودش بود. من توی دفترم می نوشتم بابک کتاب می خوند. نوشتنم که تموم شد دفترو انداختم توی چمدون بابک که جلوی در باز بود.
بعد اومدم نگاه کردم دیدم بابک دفترم رو برداشته داره می خونه. منفجر شدم از عصبانیت. دفترو ازش گرفتم رفتم توی تخت. اومده بود اصلن نمی همید چقدر ناراحت شدم می گفت حالا مگه چی شده نخوندم که.
می خواستم بکشمش.
Aucun commentaire:
Enregistrer un commentaire