vendredi 30 janvier 2009

کوپا فتیش بود! توی خونشون با مامانش دست به یکی کرده بودن منو آزار بدن. هی دخترای کره ای میاورد خونه. منم مجبود بودم بمونم اونجا. قاطی کرده بودم. لال شده بودم. توی کلاس فرانسه اصلا حرف نمی زدم سر کلاس سیگار می کشیدم. دستام می لرزید موسیو اما به روم نمی اورد.
یه بار که کوپا مست و پاتیل بود بهنام از خونشون نجاتم داد.
سر کلاس به موسیو گفته بودم که این کار شما هیچ درست نیست که برید سفر و سر کلاس نیاید. اینا که به خبر نمی دن کاش لااقل شما بهمون می گفتین.
بعد از کلاس منو نگه داشته بود دم در آبدارخونه و می گفت: ببین سارا ما نمی تونیم رابطه ی خاصی داشته باشیم با هم.

توهم از این بیشتر آخه؟

lundi 26 janvier 2009

فرزانه با همه ادا اطوارش برام پشت چشم نازک کرد و گفت آخه من و تو با هم خیلی فرق داریم. گفتم مثلا چی؟ گفت مثلا بوهامون! من بوی عطر و لوسیون بدن می دم اما تو بوی عرق و دود.


اونقدر عرق کرده بودم که بو می دادم.

vendredi 23 janvier 2009

هر برا با بابک حرف می زدم از زیادی کارا می گفت و این که سرش خیلی شلوغه. بعدش همیشه بیرون و اینور اونور بود با دوستاش. بهش که می گفتم اینا رو. بهم می خندید.
خیلی بلند می خندید.

mardi 20 janvier 2009

داشتیم می رفتیم سفر. همه مون. بابا نمی اومد اما. زیاد حوصله نداشت. داشتم از پله ها می دویدم پایین که گفت قبل از رفتنت یه لیوان ودکا بیار برام. یخ هم توش باشه.
براش آوردم.

lundi 19 janvier 2009

مثل همه ی چیزای مزخرف ای با گذشت زمان بهشون عادت می کنیم و زندگیمونو باهاشون هماهنگ به کوسه ی توی استخر هم عادت کرده بودیم. تا میر فت می پریدیم توی آب به شنا کردن پیداشم که می شد می ومدیم بیرو ن تا بره دوباره و از اول...

mardi 13 janvier 2009

باز يكي ته كوچمون مرده بود و خانواده اش توي كوچه زاري مي كردن. من توي خونه پيانو مي زدم با اينكه هيچي از موسقي سرم نمي شه. چندتا كلاويه هاي رو فشار مي دادم و بقيه اش خودش ميومد! انگشتام خودشون بلد بودن چيكار كنن.
كارشون دزست بود.

دنيا به آخر رسيده بود. خدا دنبالمون مي كرد كه گيرمون بياره و جمع كنه همه مون رو يكجا تا به حساب كتابمون برسه. اونجايي كه ما رو جمع كرده بود يه قصر خيلي بزرگ و كم نور و قديمي بود. خودش رفت نشست روي صندلي راحتي دسته دار گنده اش و به ما هم گفت كه صبر كنيم تا وقتش برسه و تكليفمون روشن شه.
خيلي فضاي عجيبي بود. تمام اون مدتي كه قرار بود منتظر باشيم من مثل يه بچه ي كوچولو نشسته بودم رو پاي يه خانم خيلي بزرگ شبيه همين عكس هايي كه از مريم مقدس اينور اونور مي بينيم. اونم يه صندلي راحتي دسته دار عظيم گذاشته بود كنار شومينه منو نشونده بود روي پاش و با هم يه شال گردن خيلي خيلي بلند رو مي شكافتيم. و اصلانم تموم نمي شد. هيچ كس هيچي نمي گفت. مي دنستيم اين خداهه كه قراره حساب كتابمون كنه اون خدايي نيست كه هميشه فكر مي كرديم هست. موسيو شيطان خداي ما بود و ما بجاش يكي ديگه با ريش سفيد و بلند و مهربون رو اشتباهي گرفته بوديم.
صداي تيك تيك ساعت ميومد.

دو نفر شده بودم. يكي خودم بودم يكي يه كسي كه بايوسكچوال بود. بعد هي اين خود بايوسكچوالم اون خود عاديمو خفت مي كرد. يعني خفت خفت كه نه انگار يه مدتي باهم تريپ داشته بوديم بعدش اون خود خودم ديگه خسته شده بود و نمي خواست ادامه بده ولي نمي تونست بطور جدي قطع كنه اين جريان رو . بعدش اون خود بايوسكچوال هي خود خودم رو تحت فشار مي زاشت. تريپ عاشقانه رفتار مي كرد باهاش و هي مي خواست كه رابطه ي جنسي داشته باشن زياد. كلا هم درشت تر و قوي تر بود بايوئه!

به اين مسخره گي كه مي گم نبود. خيلي جدي بود و كلي ذهنم رو گذاشت توي دستگاه پرس!

lundi 12 janvier 2009

با بچه هاي كلاس طراحي رفته بوديم دربندي دركه اي جايي. بعدش يه تيكه كاغذ كج و كوله از جيب بهمن افتاد كه روش نوشته بود: لبخند زد! بعدش زود برش داشت قايمش كرد. نمي دونم چجوري بود كه مي دونستم منو نوشته بوده.
بعدش همه جمع كردن رفتن منم كه هميشه وسايلم پخش و پلاست داشتم با دست و پا چلفتي گري همه چيو مي چپوندم توي كيفم كه بهمن اومد بهم كمك كرد بعدش من مي ديدم كه بچه ها جلوي در منتظرن و بابك كه از اين يا يه موضوعي خيلي ناراحته
روز شلوغي بود. شلوغ و باروني. بابك منو رسوند خونه ي ندا توي راه پله ها سپهر نشسته بود و داشت با موبايلش ور مي رفت منم اون گوشي نوكيا داغون سفيده رو كه توي كلاس فرانسه پيدا كرده بودم بهش نشون دادم و اونم گفت كه مال اونه ولش فقط شمارش رو به كسايي ميده كه ميخواد ير كارشون بزاره.
بعدش همينطوري كه تو راه پله ها بوديم مستر پرزيدنت اومد رد شد و با همون لحن مخصوص خودش دستي به كله ي كچلش كشيد و گفت: ما كه كچل نيستيم. شما كه ميدوني ساراجان... ما... اصلا كچل نيستيم!
بعدش رفتم بالا ديدم جناب اقاي رهبر با همون لباس سفيد يقه سه سانتي شون نشسته ان توي يه وان آب داغ پر از كله ي گوسفند و چند تا از بادي گارداش دارن ماساژش ميدن اونم واسه ملت داشت سخنراني مي كرد. خيلي هم عصباني بود از يه چيزي گويا. بدش از پنجره بيرون رو نگاه كردم ديدم بابك داره توي ماشين آدامس ميجوئه بهش اس ام اس دادم كه" صدا نده!.

vendredi 9 janvier 2009

تازه فهميده بودم كه سرطان دارم. روي تخت توي يه اتاق خصوصي دراز كشيده بودم. مامان فخري براي اينكه تنها نباشم برام يه سگ اورده بود. يه سگ قهوه اي تيره ي بزرگ. سگه از خود من هم بي حال تر بود. اسم پيدا نكرديم براش.

mercredi 7 janvier 2009

از پله افتادم.



samedi 3 janvier 2009

موسيو داشت با مادمازل ممتاز خوش و بش مي كرد. داشتن كلي شوخي هاي خنده دار مي كردن و بلند بلند مي خنديدن. من از توي حياط مي ديدم. حسوديم شده بود. شالم رو پيچيدم دور گردنم و راه افتادم به سمت خونه.

jeudi 1 janvier 2009

مردم اومده بودن توي پشت بوم خونه ي مامان بزرگ پيك نيك!!! رفته بودم سيگار دود كنم كه ديدمشون. حتا يكيشونم سيگار خيس كج و كولم رو روشن كرد برام!
شب بود.