jeudi 29 octobre 2009
mardi 27 octobre 2009
dimanche 25 octobre 2009
وارد خانه جدیدمان که می شوم پارکینگ شلوق است. صدای موسیقی می آید. فرشاد پیدایش می شود که برقصیم. می رقصیم. ارزو می گوید فرشاد مسته.
**
می فهمم که زن همسایه کناری تمام مدت پشت در گوش وای میستاده. با لبخند میگوید بهتره شرت اضافه داشته باشم. سرِ تعمیرکار آسانسو داد می زنم و فحش می دهم. توی راهرو فریاد می کشم ان و در را می بندم.
**
می فهمم که زن همسایه کناری تمام مدت پشت در گوش وای میستاده. با لبخند میگوید بهتره شرت اضافه داشته باشم. سرِ تعمیرکار آسانسو داد می زنم و فحش می دهم. توی راهرو فریاد می کشم ان و در را می بندم.
mardi 20 octobre 2009
تهران و تورنتو قاطی شده بود. با پویا و بابک بودیم. بابک یه دانشگاه دیگه هم قبول شده بود. خیلی شلوغ پلوغ بود. یه کاری م یخواستیم کنیم که جلسه گذاشته بودیم. سارا ص هم بود توی جلسه . بعدش امیر هم اومد. پویا ریس جلسه بود. فضای عجیبی بود. برج تورنتو تا نصفه توی ابر بود. بعد پویا همش عکاسی می کرد. بعد هر بار که می رفتم پیشش یه دختری هم باهاش بود. حسودی می کردم که بیشتر از من دوستن باهاش.
mardi 13 octobre 2009
vendredi 2 octobre 2009
Inscription à :
Commentaires (Atom)