jeudi 29 octobre 2009

سیزده آبان بود. ما توی یه ایستگاه اتوبوسه ایستاده بودیم. یکی از هنیت کت شلواریا که کلت دارن اویزون به کمربندشون یه زن رو که روی ویلچر بود کشون کشون اورده بود از ما فندک می خواست که موهاشو آنیش بزنه

mardi 27 octobre 2009

هوا جور عجیبی بود. زنگ زده بودم به نصفه نیمه که شنبه شب اومده بود . همینطور حرف می زدیم راجع به امیر گفت و سارا و اون عکسا که خونه ی امیر اینا بوده.
آسمون هنوز جور عجیبی بود. سیاه بود با ستاره های قرمز

dimanche 25 octobre 2009

وارد خانه جدیدمان که می شوم پارکینگ شلوق است. صدای موسیقی می آید. فرشاد پیدایش می شود که برقصیم. می رقصیم. ارزو می گوید فرشاد مسته.
**
می فهمم که زن همسایه کناری تمام مدت پشت در گوش وای میستاده. با لبخند میگوید بهتره شرت اضافه داشته باشم. سرِ تعمیرکار آسانسو داد می زنم و فحش می دهم. توی راهرو فریاد می کشم ان و در را می بندم.
توی ماشین بابک با سارا ص نشسته بودیم. هر دو صندلی عقب. هی بابک حرف می زد. منم گاهی. سارا هیچی نمی گفت. گاهی چیزی به بابک می گفت. اصلا انگار من وجود نداشتم. مثل واقعیت داشتم فکر می کردم که انگار من وجود ندارم.
گه

mardi 20 octobre 2009

تهران و تورنتو قاطی شده بود. با پویا و بابک بودیم. بابک یه دانشگاه دیگه هم قبول شده بود. خیلی شلوغ پلوغ بود. یه کاری م یخواستیم کنیم که جلسه گذاشته بودیم. سارا ص هم بود توی جلسه . بعدش امیر هم اومد. پویا ریس جلسه بود. فضای عجیبی بود. برج تورنتو تا نصفه توی ابر بود. بعد پویا همش عکاسی می کرد. بعد هر بار که می رفتم پیشش یه دختری هم باهاش بود. حسودی می کردم که بیشتر از من دوستن باهاش.

mardi 13 octobre 2009

یه مهمونی بود ا.ن هم توش بود بعد من یه جا گیرش انداخته بودم می خواستم باش حرف بزنم بعد هی همون مزخرفات رو می گفت که همیشه می گه. هی م یخواست پاشه بره ههی می زدم تخت سینه اش دوباره می افتاد روی مبل.اشاره زد به محافظش که بیا اینو جمش گن. طرفم گفت خیلی شلوغه نمی شه.
داشتم با علی رضا توی کچه پس کوچه های خونه ی عمه دخی راه می رفتم. محله مثل قدیما بود. همونقدر در به داغون. بعد یهو دیدم تشیع جنازه است. رفتم جبو دیدم تشیع جنازه رضا هزاره است. خیلی عجیب بود . هیچ نفهمیدم چرا رضا هزاره آخه.

vendredi 2 octobre 2009

اتفاقی از دم خونه مامانبزرگ رد می شدم دیدم علیرضا اینا دارن یه اسکرین خیلی بزرگ می زارن توی خیابون که همه سبزا بیان باه مسابقه استقلال پرسپولیس تماشا کنن. حالا گیریم شعارم بدن.
از اون طرف اون یکیا از دوطرف عَلَم گذاشته بودن انداخته بودنمون وسط که نتونیم خیلی اغتشاش کنیم
شب توی دریای تاریک سبز شنا کرده بودم. مسواک که خواسته بودم بزنم پلاک هامو دراوردم یک عالمه نوزاد غورباقه با آبی که تف کردم تو دستشویی از دهنم ریخت بیرون.
زبر بودن.