lundi 2 septembre 2019

ایمی سیلمن سر سرسبز یک مغازه لوازم نقاشی فروش باز کرده بود. من رفتم که جوهر چینی بخرم ازش . چوان گرین باوم هم نشسته بود اونجا و مثل این پیرمردا که در دکون هم میشینن نشسته بود و با ایمی سیلمن راجع به نقاشی حرف میزد. جوهر رو که برام اورد من زور میزدم یک جوری رفتار کنم که انگار خیلی خفن هستم و کاملا میدونم که دارم چیکار میکنم. فقط سیاه رو داشت. جوهر قرمزی که میخواستم رو نداشت.
عروسی دختر خاله ام بود توی بومهن و مامانم و خاله هام دایم در رفت و آمد بودن اما نیم دونم چرا ما خونه ی جیمز مک دونالد بودیم و زنش و پنچ تا بچه اش هم بودن. یه حالی بود انگار که یک رازی بین من و اون وجود داره. بعدتر رفتم نشر چشمه توی کریمخان اما خیلی بزرگ بود و چند طبقه و دیدم که مک دونالد اونجا کار میکنه. راحله هم اونجا کار میکرد نمی خواستم که منو ببینه برای همنی کردیت کارتمو دادم به راحله و گفتم کتابم رو حساب کنه و من بیرون منتظرش وای میستم. یه حال لطیف کمی غم انگیز داشت. 
در یک ویلا طوری خارج از شهر زندگی میکردیم. که باغ و دریاچه دور و برش بود. صاحبخونه توی یک ساختمون سیلو طور با سقف سرخابی زندگی میکرد و ما طبقه ی بالای یک ساختمون دیگه. نمی دونم اما به چه دلیلی پلیس و اتش نشانی اومده بودن و سوال جواب میکردن. ما توله رو اورده بودیم و بالا تنها بود و من هی میخواستم زودتر برگردم پیشش. گفتم بهشون که ما نمی دونیم و سحاب خونه کس دیگریه و وی ار مستاجرینگ هیر!

توی گروهی از ادم ها بودم که داشتن دبرا رو همراهی میکردن برای سوار شدن به هواپیما. دبرا کت و شلوار طوسی تنش بود و با کراوات سفید. روی صندلی چرخدار نشسته بود. همینطور که بفیه براش داشتن چیزی رو توضیح می دادن یک سیگار گذاشت گوشه لبش و تو جیب هاش دنبال فندک گشت. سریع از جیبم فندک دراوردم و سیگارش رو روشن کردم همین فندک خاکستری طوره بود که این روزا دستمه.

lundi 22 juillet 2019

شب تاریکی بود و انگار توی شهر سیل اومده بود و تاریک بود و خیابون ها رو آب گرفته بود یک فضای تایتانیک طوری بعد از برخورد با یخ. ما داشتم روی یک قایق بادی خیلی مجهزی اما پارو میزدیم اما همیندونم چرا هیجانزده بودیم. از یک موج خیلی بلندی رد شدیم و به یکف ضای باز رسیدیم که یک عالمه جلیقه های نجات روی اب بود که ما شروع کردیم به جمع کردنشون.
یک قایقی اومده بود برای نجات بایقی مونده ها اما نمی دونم چرا ما نمی خواستیم که پیدا شیم و سعی میکردیم توی تاریکی مخفی بمونیم.
داشتیم سکس میکردیم که مادرش لای در رو باز کرد تا چیزی بگه یا بپرسه ما خشکمون زد اما مادرش همی در رو نمیبست انگار عادی بود یا متوجه نمی شد که ما داشتیم چیکار میکردیم درحالیکه آلتش بزرگ و بنفش بینمون بود.

dimanche 7 juillet 2019

با تیم فوتبال زنان امریکا قهرمان جهان شده بودم و بعد از بازی پیروزی توی رختکن با باقی دخترا در حال بچ کردن پشت سر دخترای تیم های دیگه بودیم.
آفتاب سوخته شده ی شدید شده بودم انقدر شدید که یک جفت لب سوخته ی اضافه داشتم. سر شونه هام پیشونیم زوری سوخته بود که انگار با چیزی داغم کرده بودند.
مامانبزرگ بیماری فراموشی گرفته بود و تمام شب توی تراس قدم میزد. 

samedi 4 mai 2019

چندنفری بودیم که با دوتا ماشین اومده بودیم برای سکس گروهی! بابک بود سارا و کوثر و دوستاشون هم بودن یک جایی بود شبیه چیزی که از حیاط زندان تعریف میکنن. آدم ها رو به صف کرده بودن و نشونده بودن روی زمین اما شبیه یک عکس هایی بود  که از اسرای ایرانی توی جنگ دیده بودم. ماشین رو پارک کردیم مهرشاد دستش رو کشید به خشتک شلوارش و گفت شما چطور  میتونین به خودتون دست نزنین من دارم از حشر میترکم. پیاده شدیم بابک گفت من ازاین فضا خوشم نمیاد من گفتم منم همینطور.  در همین لحظه یک زن چادری ای که شبیه زن های اصلاح طلب بود  شروع کرد راجع به کاووس سید امامی صحبت کردن و چه ظلم ها که درحقش نشده. . انگار که مثلن کاووس در یک توالت مانندی که گوشه ی حیاط بود نگه داشته میشد. در آخر هم گفت برای ازادی ایشون و همه ی زندانی های عقیدتی صلوات بلند ختم کنین. همه ی ادم های اونجا گفتن اللهم...