lundi 2 septembre 2019

عروسی دختر خاله ام بود توی بومهن و مامانم و خاله هام دایم در رفت و آمد بودن اما نیم دونم چرا ما خونه ی جیمز مک دونالد بودیم و زنش و پنچ تا بچه اش هم بودن. یه حالی بود انگار که یک رازی بین من و اون وجود داره. بعدتر رفتم نشر چشمه توی کریمخان اما خیلی بزرگ بود و چند طبقه و دیدم که مک دونالد اونجا کار میکنه. راحله هم اونجا کار میکرد نمی خواستم که منو ببینه برای همنی کردیت کارتمو دادم به راحله و گفتم کتابم رو حساب کنه و من بیرون منتظرش وای میستم. یه حال لطیف کمی غم انگیز داشت. 

Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire