چندنفری بودیم که با دوتا ماشین اومده بودیم برای سکس گروهی! بابک بود سارا و کوثر و دوستاشون هم بودن یک جایی بود شبیه چیزی که از حیاط زندان تعریف میکنن. آدم ها رو به صف کرده بودن و نشونده بودن روی زمین اما شبیه یک عکس هایی بود که از اسرای ایرانی توی جنگ دیده بودم. ماشین رو پارک کردیم مهرشاد دستش رو کشید به خشتک شلوارش و گفت شما چطور میتونین به خودتون دست نزنین من دارم از حشر میترکم. پیاده شدیم بابک گفت من ازاین فضا خوشم نمیاد من گفتم منم همینطور. در همین لحظه یک زن چادری ای که شبیه زن های اصلاح طلب بود شروع کرد راجع به کاووس سید امامی صحبت کردن و چه ظلم ها که درحقش نشده. . انگار که مثلن کاووس در یک توالت مانندی که گوشه ی حیاط بود نگه داشته میشد. در آخر هم گفت برای ازادی ایشون و همه ی زندانی های عقیدتی صلوات بلند ختم کنین. همه ی ادم های اونجا گفتن اللهم...
Aucun commentaire:
Enregistrer un commentaire