mercredi 28 décembre 2011


مست بودیم. باا فاصله ی کم روبروی هم ایستاده بودیم. به سمت هم متمایل می شدیم. صورت هامون از کنار هم رد می شد نفس پر الکلمون می خورد به صورتمون اما پوستمون اون یکی رو لمس نمی کرد. مست بودیم اما نه اونقدر که پوست پر تب و تاب و ضربان قلب بالا افسار از دست بده

روی پیشونیم سه تا جوش سرسیاه زده بود. رفتم جلوی آینه درشون بیارم دیدم سه تا پستون کوچولوی به هم چسبیده ان. فشارشون که می دادم سرشون سفید می شد

mardi 15 novembre 2011


ایران بودم داشتم میومدم. بازم داشتم می زدم تو سر خودم با چمدون جمع کردن میخاستم تمام مجله نیویورکرا رو ببرم با خودم هی مامانم اینا می گفتن سنگینه من م یگفتم جا دارم. بعد که همرو چپوندم رفتم توی اون اتاق دیدم یه کمد لباسمو هنوز خالی نکردم. عنم درومده بود. تو این هاگیرواگیرم بابک ق اومد خدافظی بعد یه دستی درو پشت سرش بست دویدم دیدم فرشاده. تاکسیدوم پوشیه بود! بغلش کردم و لباشو بوس کردم. بعد همون موقع هم داشتم با خودم فک می کردم واس چی لباشو بوس کردی اسگل


jeudi 3 novembre 2011


توی ماشین نیما بودم. صندلی عقب. دم خونه ی بهار. یهو بهار اومد بیرون. من خابیدم روی صندلی عقب. نیما گاز داد رفت. بهار گریه کنان
دنبال ماشین می دویید

lundi 17 octobre 2011



با الهام رفته بودیم تافل امتحان بدیم سر جلسه همینطور که نشسته بودم پشت میز پشت سر هم ارگاسم می شدم.. وقت داشت تموم می شد من فقط یه سوال جواب داده بود. مثل سکسه تموم نمی شد. پشت سر هم.
خیس عرق شده بودم



بابابزرگم دوباره از اول مرده بود. انقد که اینبار براش گریه کردم بار اول گریه نکرده بودم


پریسا معشوقه ام شده بود

mercredi 7 septembre 2011


میخاستیم با بابک بریم فسق و فجور. از در که رفتیم بیرون دیدم پریسا هم با یه کس دیگه ای مشغوله منم به روم نیاوردم که دیدمش اما بابک باهاش سلام علیک کرد. کارت شناسایی مونو جا گذاشته بویدم گفتم به بابک اگه دیلر پیادا بشه یهو بگیرنمون کارت شناسایی نداریم. برگشت اورد. بعدش توی پس کوچه ها که می رفتیم دیدیم آدم ها دارن فرار می کنن گفتن برگردین برگردین پلیس داره از اینور میادما ومدیم برگردیم اما دیگه دیر شده بود از پشت هم پلیس ها رسیدن بهمون. تیر بیهوش کننده می زدن یه چیزی مثل سرنگ. من هی در می رفتم یکیشون نگهم داشت توی بغلش و با دست بهم تزریقش کرد. بعد زیادی زده بود انگار نگران شده بود من الان بمیرم توی بقلش نگهم داشته بود. بعد می گفتم بهش با حال بی حالی من که کاری نکردم چرا دسنگیزم می کنین. گفت بخاطر یه وبلاگی که اسلامیسته منم گفتم مگه کانادا کشور آزاد نیست؟ گفت کانادا اسلام و ایرانی رو هضم نمی کنه. بعدش من شروع کردم با دهن سرود اکانادا رو زدن بقیه هم خوندن باهاش.
فرداش جک لیتون داش منو متقاعد می کرد که باید کنار اومد با این سیستم و حداقل هایی که می توینم به دست بیاریم خودش نعمته و از این حرفا. بعد رفت سوار میاشن شه توی ماشینش یه بمبی کار گزاشته بودن کهیه چیزی شبیه شلاق فلزی ای که بهاش مسیح رو کتک می زدن پرت شد توی سینه اش . گوشت های ریز ریز و خون پاشید روی پنجره ی ماشینیش

samedi 3 septembre 2011


بازم طبق معمول من داشتم میومدم و شب آخر بود. رفته بود خونمون پر مهمون بود. هی می دوییدم اینور اونور. کفش های پاشنه بلند پام بود. توی مهمونا دیدم امیر هم هست. چاق شده بود. کت و شلوار مشکی داشت با کراوات آبی روشن. مست پاتیل بود غش غش می خندید. هی می رفتم پلوش می شوندمش باز بلند می شد یه چیزایی می گفت در گوشم نگاش می کردم می دیدم چقدر پیر شده دور چشماش پر چروک بود. من ولی همونش کلی بودم شایدم جوونتر. دستشو می نداخت دور گردنم سنگین بود خیلی. منم با اون کفش های پاشنه دار. آخ اون کفش های پاشنه دار.

jeudi 7 juillet 2011


توی راه سفر بی مقصدم عاشق یه دختر زیبای تاجیک شده بودم.
انقدر بینمون جاذبه جنسی زیاد بود که از دست زدن به صورتش پوستم می لرزید.


dimanche 13 mars 2011


شیمی درمانی می کردم و ابروهام و موهام ریخته بود. پوستم آبی شده بود مثل آدمای اواتار. بعد مدرسه شروع شده بود بچه ها ازم می ترسیدن.
توی آینه ی دسشویی خودم رو نگا می کردم نمی شناختم. یه چیزی تو مایه های وقتی که سگ مستم و توی آینه نگا می کنم. به خودم می گفتم حق دارن نخان کنار من بشینن


dimanche 6 février 2011

زیر آب بودم اما م ی تونستم نفس بکشم

خانوم روانبخش یه ایده زده بود جلسه گذاشته بود . می گفت بدون سعید هم میشه اینجا کار کرد. ما خودمون می تونیم کار کنیم. و یه سری ایده ی تخمی هم داده بود راجع به هنر زنان و از این حرفا . المیرا هم پشت پرده بود.. حوصله شو نداشتم تا توی دستشویی هم دنبالم اومده بود. از اون دوره های مخ تعطیلم بود که جلوی آینه زل می زدم به خودم ده ساعت.
بعد رامتین اومد سگ داشت. گفتم سگ رو نمیشه بیاری توی توالت . گوش نداد آورد. جیغ زدم رفتم روو لبه ی وان . اونام فهمیدن من از سگ می ترسم.
***
در اتاقو باز کرد اومد تو. چشماش کاسه خون بود. یه کلمه هم حرف نزد. منو انداخت روی تخت شروع کرد به مثلن سک س. بدون اینکه لباس دراره. من گریه می کردم. وقتی اومد به پشت افتاد و خابید.

mercredi 2 février 2011


برف همه جا رو گرفته بود. شب بود.
سگ هاو گربه ها رو تیکه تیکه می کردیم و توی ظرف بزرگ پلاستیکی جاسازی می کردیم که توی راه برگشت بی غذا نمونیم.
یادم نیست توی چه سفری بودیم کجا می رفتیم


jeudi 27 janvier 2011


من . بابک ترکیه بودیم بعد باز من دلتنگ و اینا بودم . داشتم با سارا حرف می زدم یهو گفت که من و پریساام اومدیم ترکیه م یخاستیم سورپریزت کنیم. بعد اومدن خاستیم بریم استخر شنا کنیم استخره کفش خزه بسته بود و یه پیرزن سرایدار طوری داشت که نمی زاش ما بریم اون تو. همشم شب بود. بعد نمی دونم چرا من هرچی می خاستم شنا کنم نمی شد. عمودی بودم همش. نشسته بودم تو آب انگار.


رفته بودم شریف فرزان رو ببینم. اوضای ایران خیلی خراب بود. نشسته بودیم همینجوری یهو دیدیم از این حاجی کت شلواریای کلت به کمر یه سری دختر پسرا رو لخت کرده شلاق می زنه چار دست و پا می بردشون یه طرفی. مثل فیلم سالو مثلن. بعد منم کپ کردم که اگه الان بیان ما رو هم بگیرن بخان لخت کنن من پاهام مو داره و اینا.

vendredi 21 janvier 2011

توی تیف داوطلبی می کردم. بعد یه برنامه ای بود که خیلی رسمی بود همه لباس شب اینا پوشیده بودن. منم. بعد گوشواره ایه اومد اونم انگار عضوی چیزی بود. بعد انگار مثلن دوست قبلی ادم بود طوری. یه کم پیشش نشستم گفت پس قرار نیست ما هیچ وقت با هم بخابیم؟
پا شدم رفتم دستشوی کتم رو دراوردم آستینشو گذاشتم رو شونم که نیفته زمین بعد نگا کردم دیدم یه دست تی آستینه است. بعد بع خودم نگا کردم دیدم دو تا دستامم که سر جاشونن. بعد هی به این دست روی شونه ام نگا می کردم هی به دو تا دستام. بعد جیغ زدم اومدم بیرون از دستشویی. یه رد خون رقیق اما موند پشت سرم. مثل خونابه ی گوشت