vendredi 21 janvier 2011

توی تیف داوطلبی می کردم. بعد یه برنامه ای بود که خیلی رسمی بود همه لباس شب اینا پوشیده بودن. منم. بعد گوشواره ایه اومد اونم انگار عضوی چیزی بود. بعد انگار مثلن دوست قبلی ادم بود طوری. یه کم پیشش نشستم گفت پس قرار نیست ما هیچ وقت با هم بخابیم؟
پا شدم رفتم دستشوی کتم رو دراوردم آستینشو گذاشتم رو شونم که نیفته زمین بعد نگا کردم دیدم یه دست تی آستینه است. بعد بع خودم نگا کردم دیدم دو تا دستامم که سر جاشونن. بعد هی به این دست روی شونه ام نگا می کردم هی به دو تا دستام. بعد جیغ زدم اومدم بیرون از دستشویی. یه رد خون رقیق اما موند پشت سرم. مثل خونابه ی گوشت


Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire