من . بابک ترکیه بودیم بعد باز من دلتنگ و اینا بودم . داشتم با سارا حرف می زدم یهو گفت که من و پریساام اومدیم ترکیه م یخاستیم سورپریزت کنیم. بعد اومدن خاستیم بریم استخر شنا کنیم استخره کفش خزه بسته بود و یه پیرزن سرایدار طوری داشت که نمی زاش ما بریم اون تو. همشم شب بود. بعد نمی دونم چرا من هرچی می خاستم شنا کنم نمی شد. عمودی بودم همش. نشسته بودم تو آب انگار.
Aucun commentaire:
Enregistrer un commentaire