samedi 3 septembre 2011


بازم طبق معمول من داشتم میومدم و شب آخر بود. رفته بود خونمون پر مهمون بود. هی می دوییدم اینور اونور. کفش های پاشنه بلند پام بود. توی مهمونا دیدم امیر هم هست. چاق شده بود. کت و شلوار مشکی داشت با کراوات آبی روشن. مست پاتیل بود غش غش می خندید. هی می رفتم پلوش می شوندمش باز بلند می شد یه چیزایی می گفت در گوشم نگاش می کردم می دیدم چقدر پیر شده دور چشماش پر چروک بود. من ولی همونش کلی بودم شایدم جوونتر. دستشو می نداخت دور گردنم سنگین بود خیلی. منم با اون کفش های پاشنه دار. آخ اون کفش های پاشنه دار.

Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire