شیمی درمانی می کردم و ابروهام و موهام ریخته بود. پوستم آبی شده بود مثل آدمای اواتار. بعد مدرسه شروع شده بود بچه ها ازم می ترسیدن.
توی آینه ی دسشویی خودم رو نگا می کردم نمی شناختم. یه چیزی تو مایه های وقتی که سگ مستم و توی آینه نگا می کنم. به خودم می گفتم حق دارن نخان کنار من بشینن
Aucun commentaire:
Enregistrer un commentaire