lundi 25 octobre 2010

دول داشتم خودم. ینی هم دول هم مال خودمو. بعد دولمو می کردم تو ی خودم.



توی نمازخونه ی مدرسه ی راهنماییمون آدما رفته بودن روی یه سکو وسطشو آتیش روشن کرده بودن کمنتظر بودن بسوزن. یه شکل اعتراض اینایی بود. محبوبه و شوهرشم بودن. توکا رو سپرده بودن به من. یهو نمی دونم چی شد توکت نبود. مرده بود. اومدم توی نمارخونه شوهر محبوبه گف ببرمش بیرون. محبوبه رو آوردم بیرون. رنگش عین گچ شده بود نمی دونستم چطوری توکا رو بش بگم. انگار یه جوری همه جا آتیش بود دیر و زود می سوختی. مثل وقتی وبا میاد. اونجوری.
بعد سراغ توکا رو ازم گرفت گفتم بهش. یهو حالش بدتر شد ازش خونابه میومد. نمی دونم از کجاش دقیقن. اول از دهنش بود بعد همه جا. انگار خودش داشت خونابه می شد. ریخت کف حیاط. همونجا که راهنمایی که بودیم صف می بستیم.



ناصر واسه نیکی یه مار خیلی خیلی بزرگ آورده بود. مار مارم که نه. یه چیزی بین مار و اژدها. مار کبرا رو مثلن خیل کن سبز باشه دست و پای خیلی کوچیکم داشته باشه. اون.



ناصر و نیکی بچه دار شده بودن. یه پسر سفید بور چشم آبی. حالا که ناصر و نیکی جفتشون سبزه و مو سیاهن. حالا گیریم که یه کم چشماشون به عسلی می زنه

mardi 19 octobre 2010


همه جمع بودن خونه نوشین اینا. تاریک بود. تا خرخره عرق خورده بودیم. یه چیز غریب یواشکی ای بود تو فضا که مثلن داشتیم به روی خودمو نمی آوردیم. آرش اومد یادم نمیاد از جام تکون خورده باشم. رقصیدیم شاید.
فرداش من برگشته بودم اینجا. با نوشین و بابک چت می کردم که عکسای اون شب رو می فرستادن برام. یه عکسی فرستادن مه دیدم این جلو بابک و نوشینن من و آرش او پشت داریم می بوسیم همو. چندشم شد.

بابک توی دستشویی داشت کله نوشین رو ماشین می کرد.



پزیرشم اومده بود. برای گرونوبل. حال که می خاستم حتمن حتمن پاریس باشه. به این در و اوندر می زدم بفهمم که میشه آیا بعد از رفتن عوضش کرد؟ شب آخرم بود داشتم می رفتم فرودگاه. یهو شده بود انگار. نه چمدون درست حسابی ای بسته بودم نه هیچی. توی راه زنگ می زدم به این و اون ببینم میشه عوضش کنم برم پاریس یا نه.
به هر حال بلیطم به پاریس بود. شارل دو گل.

vendredi 15 octobre 2010


مامانم مرده بود


mardi 12 octobre 2010


توی میدون رسالت اون کوچهه که داری میای طرف خونه ما. خطیای میدون شقایق توش وای میستن. اونجا باهدا قرار دارم . بعد زمستونه. ینی هم اون پالتو پوشیدی هم من لباس گرم. بعدش من با سروش میام. هدا و بهروزم اونجا منتظرن. بعد که می رسم بهشون همونجا توی کوچهه یه نون فانتزی خیلی بزرگ هس. بعد بوی نون و شیرمال همینجوری ولو تو هوا. بعد می گم بچا بیاین یه پیراشکی بخوریم. بعد می ریم یه پیراشکیایی می گیریم هر کدوم این هوا. روشم پر شوکولات. دااغ.... آخ که چه پیراشکیایی بودن.

dimanche 10 octobre 2010


با مقداد ،پسرخاله ی مرده ام! داشتم تلفنی حرف می زدم. می خاستم تولدش رو تبریک بگم. خیلی غمگین بود. یه جوری بود انگار اون یکی پسرخاله ام که زنده است مرده. اما کم کم این شکلی شد که خودش ملوم شد خودش مرده.
***
ایران بودم. وقتم کم بود. می خاستیم بریم با هدا استخر اما هدا موبایلشو جواب نمی داد. منم اعصابم خورد شده بود. همش فکر می کردم وقت ندارم تموم میشه اونوقت این همه باید الاف شم


samedi 2 octobre 2010


خونه میثم اینا بودم. عصر بود. خیلی مست بودم. خونه بیرونش شبیه همونی بود که همیشه می دیدم. اما اتاقش شبیه اتاق فرزان بود. یه صحنه های کمی یادمه. مثل اینکه هی توی مستی بیدار میشدم میدیم درازم روی تخت مانتو اینام هم تنمه و اینکه میثم هم خابیده اونور..
بعد بیدار شدم صبح شده بود. بازم روز آخری بود که ایران بودم. دپ و داغون بلند شدم که برم خونه. میثم اصلن تکون نخورد. بلند شد فقط اومد توی حال خابید.
عظم جون و میلاد کلی اما تحویل می گرفتن و ده ساعت برای خداحافظی جلوی در وایستاده بودن. منم همینجوری تعجب.